فشنگ

مادر مهدی، خیلی نگران بود. چند وقتی بود، که جنگ نابرابری در کشور، شروع شده بود. و هربار که رادیو مارش عملیات می زد، دل او هم مانند دل بسیاری دیگر از مادران این سرزمین، به دل‌شوره می افتاد و انگار که درآن رخت بشویی، به تلاطم می افتاد و این دل نگرانی تا زمانی که خبری از پسرش نمی آمد ادامه داشت. روزهای سخت جنگ، همه را درگیر کرده بود . جبهه و پشت جبهه پراز تلاش و تکاپو بود. از هر خانه ای حداقل یک نفر در جبهه جنگ بود. مهدی هم دوران سربازی را می گذراند. دوسه بار به مرخصی آمد. ولی بازهم روز رفتن خیلی سخت بود. دل کندن از خانه و خانواده، کاری بس دشوار بود.  مهدی، دراین رفت و آمدها، به رسم آوردن سوغاتی سفر، برای خانواده، چند عدد پوکه فشنگ و چند ترکه آر پی جی، هم آورده بود. بعد از شستن و تمیز کردن آن‌ها با اجازه مادر آن ها را برروی یکی ازطبقات  دکور خانه چید، تا یادگاری از خودش برای زمانی که درخانه نبود به جا گذاشته باشد.
دریکی از روزها، سربازی زنگ خانه را به صدا درآورد و نامه ای را به مادر داد. بله نامه حامل خبر بدی بود. متاسفانه مهدی، دریکی از  مناطق جنگی به نام شلمچه، مجروح شده وترکشی برپشت رانش  خورده و ترکشی هم در کنار نخاعش جا خوش کرده بود. او مجروح و به بیمارستان ارتش انتقال پیدا کرده بود. صدای گریه و ناله و زاری مادر و بقیه اهالی خانه بلند شد. خدایا اگر مهدی قطع نخاع بشودچه؟ اگر ترکش حرکت کند و وارد نخاعش بشود و او شهید شود؟ همه جور افکار بد و ناراحت کننده در ذهن افراد خانواده شکل گرفت. تا این که اورا از اهواز به تهران منتقل کردند. الحمد الله عمل جراحی با موفقیت انجام شد ولی باید چند روزی را دربیمارستان می گذراند تا بهتر شود.
بعداز چندروز مهدی مرخص شد و به خانه آمد. برادر کوچکترش رسول، که فقط هفت سال داشت اورا خیلی دوست داشت. او پسری بسیار کنجکاو و باهوش بود. ساعت‌ها در کنارش می نشست و ازاو می‌خواست که ازجبهه و  نحوه تیراندازی و جنگ برایش صحبت کند. و بارها و بارها، عکس‌های جبهه برادرش را نگاه می کرد و هزار تا سوال می پرسید. رسول، با دقت اخبار و فیلم های جنگی را تماشا و دنبال می کرد و روز به روز کنجکاویش بیشتر می شد.
گاهی هم پوکه ها را برمی داشت و با آن‌ها بازی می کرد. یک روز که درحال چیدن آن ها در کنارهم بود، مهدی متوجه شد و گفت بازی کردن با این ها خطرناک است آن ها را برسرجایشان بگذار. چشمان رسول برقی زد. او از کلمه خطر خوشش آمد و پرسید: چه خطری دارد ما که تفنگ نداریم که بتوانیم آن را داخلش بگذاریم و شلیک کنیم و در مورد نحوه پرتاب فشنگ از تفنگ از مهدی سوالاتی پرسید و فهمید که فشنگ براثر گرما و ضربه محکم به بیرون از لوله تفنگ پرتاب می شود و بعد وارد هدف می‌شود. کنجکاویش گل کرده بود. درمورد جنس انواع فشنگ نیز سوالاتی کرد. و ساعت‌ها با دقت به حرف های برادرش گوش می داد.
رسول خیلی اهل مطالعه بود و به تازگی درمورد ساختن اشیاء مختلف از انواع فلز،  کتابی را خوانده بود. پیش خودش فکری به ذهنش خطور کرد. پس شاید بتواند یا ذوب کردن پوکه، یک سکه جدید بسازد. این فکر مانند فیلمی ازجلوی چمانش رد شد.
 
 
خانه آرام و ساکت بود. پدردرخانه نبود. مادر و خواهر رسول دراتاق مشغول صحبت و خیاطی کردن بودند. مادر آشپزخانه را تمییز کرده بود و دیگر درآن جا کاری نداشت. همه اشیاء مرتب و تمیز درسرجای خودشان قرار گرفته بودند.
رسول، نگاهی به اتاق انداخت و وقتی که خیالش راحت شد، مادر در آشپزخانه کاری ندارد، باخودش گفت: الان بهترین موقع برای انجام آزمایش است. چون وقتی مادر دراشپزخانه بود دوست نداشت دورو برش بچه ای باشد. یک انبر دست و یک سکه و یک پوکه را برداشت و به آشپزخانه رفت. با شک و تردید درمورد این که آیا نقشه اش عملی می شود یا نه، کارش را شروع کرد. گازرا روشن کرد سکه را برروی کابینت گذاشت و یک کاسه مسی را برای ریختن مواد مذاب آماده کرد. وقتی خواست پوکه رابرروی شعله بگذارد، حرارت گاز نوک انگشتش را سوزاند. پس با انبردست پوکه را رروی شعله گرفت.
مادر و خواهر رسول از صدای انفجار مهیبی که از طرف اشپرخانه آمد،  باترس و لرز وهراسناک به طرف آشپرخانه دویدند. شعله های اتش از درو دیوار آشپرخانه به بیرون زبانه می کشید . مادر نمی فهمید چه اتفاقی افتاده است. خواهرش از لابلای شعله های آتش، بدن برادرش را دید که بین چارچوب درو دیوار آشپزخانه افتاده است. ناگهان به طور عجیبی  ودریک چشم به هم زدن، همسایه ها که صدا را شنیده  بودند و شعله های آتش را دیدند جمع شدند و سریعا آتش را خاموش کردند. رسول توسط یکی از همسایگان به وسط اتاق آورده شد.  رنگ و رویش مثل گچ سفید شده بود. بی حال و بی حرکت بود. موهای جلوی سرش و تمامی مژه هایش سوخته بود و بوی موی سوخته همه جارا پرکرده بود. هچ کسی نمی دانست چه اتفاقی افتاده.
همسایه ها نبض اورا گرفتند. نبضش می زد. او از ترس بی‌هوش شده بود. با پاشیدن مقداری آب برروی صورتش، چشمانش را که دیگر مژه ای نداشت، را باز کرد. سیل اشک خواهر و مادر ش پایانی نداشت. رسول به هوش آمد و اورا  برروی صندلی نشاندند. نمی دانست چه اتفاقی برایش افتاده از دیدن این جمعیت هول شده بود. خواهرش برای این که بفهمد، ماجرا ازچه قرار بوده، پس ا زبه هوش آمدن برادر به آشپزخانه رفت. بوی باروت و موی سوخته همه جارا پرکرده بود. خرده های سرب در همه جا پخش شده بود. یکی از شعله های گاز ذوب شده و اطرافش سیاه شده بود. بادیدن تکه های سرب شصتش خبردارشد که رسول بالاخره کار خودش را کرده است.
 
 
 
 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *