ماه: مرداد 1399

ماجراهای قطره

نیمکت قطره، بی خیال و سرگردان در فضا غلط می خورد و در آرامش خودش غرق شده بود. او نمی دانست که روزگار برای امروزش چه برنامه ای دارد؟ پس از مدتی پرواز، به آرامی برروی نیمکت، کهنه و شکسته و رها شده ای در حیاط خلوت مدرسه فرود آمد. نیمکت که از خیس شدن …

ماجراهای قطره ادامه »

تنور قاتل

درزندگی روستایی یکی از کارهای مهم هرخانواده، پخت هفتگی نان، توسط مادر خانه است که با سورو سات خاصی برگزار می‌شود و معمولا  به غیر ازمادر، همه در برگزاری آن مشارکت می کنند. آن روزهم، مادر می‌خواست نان بپزد و حسابی مشغول  تهیه خمیر برای پختن نان محلی بود. من و مریم، مثل هرروز، بعد …

تنور قاتل ادامه »

ماجراهای دارا و سارا ریشه

دارا و سارا، بعد از خوردن صبحانه و کمک‌کردن به مادر، برای  جمع کردن وسایل روی میزغذاخوری، شروع به فعالیت کردند و آشپزخانه رو مثل دسته گل تمییز کردند و با اجازه مادر مهربون به اتاق رفتند. به سراغ بسته‌ی خمیر بازی که شب گذشته پدر مهربان برایشان آورده بود رفتند. بسته را بازکردند و …

ماجراهای دارا و سارا ریشه ادامه »

ماجراهای قطره

پروانه قطره، بی خیال وسربه هوا، برروی ابر سواری می‌کرد و به این طرف و آن‌طرف می‌رفت وازآن بالا به زمین نگاه می‌کرد.منتظر گریه ابر بود که با اشک های او تغییر مکان بدهد. ابرگریه اش گرفت و شروع به باریدن کرد و قطره، به طرف زمین رهسپارشد. نمی دانست که امروز کجا فرود می‌آید. …

ماجراهای قطره ادامه »

داستان های پریا و پوریا تصمیم غلط

داستان های پریا و پوریا تصمیم غلط هنگام خوردن ناهار بود، که صدای تلفن خانه به گوش رسید. پدر، جواب داد و بعداز سلام و احوال‌پرسی گفت: بله چشم، بعدازظهر خدمت می رسم و خداحافظی و سپس قطع کرد . پدر، روبه مادر کرد و گفت: آقای عارفی بودند. برنج هایی که سفارش دادم را …

داستان های پریا و پوریا تصمیم غلط ادامه »

داستان های پریا و پوریا تصادف

مادر، پوریا را صدا کرد و گفت: پسرم موقع ناهار است، سریع بر و و نان بخر وبیا. پوریا، جواب داد، چشم مادر، الان می‌روم. پریا گفت: من هم می‌خواهم با پوریا به بیرون بروم. اما مادر مخالفت کرد و به او جواب داد که او زود می‌رود و برمی‌گردد. پریا بعداز رفتن پوریا، تصمیم …

داستان های پریا و پوریا تصادف ادامه »

گرگی براساس خاطره ای واقعی

پاشو، پاشو، خیلی دیره. بلند شو تا خورشید نزده، باید گوسفندها رابه چرا ببری. چشمهایم را به زور باز کردم. دوباره صبح شده بود. نمی‌دانم، چرا هرچقدر تلاش می‌کنم که صبح، زودتر از پدر بیداربشوم و غافل‌گیرش کنم نمیشود، ولی بالاخره یه روزی این کاررا انجام میدهم . تند تند بلندشدم ورختخوابم  و جمع کردم …

گرگی براساس خاطره ای واقعی ادامه »

خاطره یک روز زیبا

خاطره  یک روز زیبا فقط صبح‌های زود، بود که خانه ما بی سرو صدا بود. آن هم، نه به‌خاطر ساکت بودن  اهالی خانه،  بلکه دلیلش فقط و فقط این بود که همه خواب بودیم.  تعدادمان کم نبود، هفت تا خواهر و برادر بودیم و معمو لا اکثر اوقات هم میهمان داشتیم و از هرگوشه و …

خاطره یک روز زیبا ادامه »

داستان های پریاو پوریا شب حادثه

شب حادثه زمستان سردی بود و تقریبا، هرروز برف می بارید.همه جا، اکثر مواقع پراز برف و یخ بود. آقای بهاری، همسایه خانه پریا و پوریا، درطبقه پایین خانه آن‌ها می نشست. او مرد بسیار فهیم و مودب و مهربانی بود و در آن سرمای شدید و برف ، هرروز با موتور وبه سختی، به …

داستان های پریاو پوریا شب حادثه ادامه »

داستان های پریا و پوریا خداحافظ همسایه

خداحافظ همسایه پریا و پوریا، وسط اتاق نشسته بودند و دورو برشان،  پراز وسایل نقاشی شده بود، طوری که  میدان مین همه جایش خطرناک بود. هیچ کسی نمی‌توا نست در آن قسمت از خانه، حرکتی بکند. مادر که از آشپزخانه آمد، نگاهی به آن ها و وسایلشان کرد و گفت: خوب شما ها که، این …

داستان های پریا و پوریا خداحافظ همسایه ادامه »