ماه: مهر 1399

تجربیات سفر مراکز خرید کانادا

گفتیم که دراین شهر برای آسایش و آرامش شهروندان نکات خیلی ریز و مهمی در نظر گرفته شده است. مراکز خرید بزرگ و وسیعی ازجمله فروشگاهای castco وجود دارد که از تولید به مصرف است. یعنی اجناس از محل تولید مستقیم به این فروشگاهها می آیند وچون واسطه ها حذف شده اند اجناس ارزانتر از …

تجربیات سفر مراکز خرید کانادا ادامه »

داستان های پریا و پوریا تیرو کمان

معمولا درهفته، یکی دوبار، پوریا و پریا با خانواده به پارک محله اشان که خیلی باصفا بود می رفتند و حسا بی بازی می کردند .کنار پارک، آقایی بود که یک تفنگ بادی و یک صفحه نشان دارداشت. کودکانی که علاقه به تیراندازی داشتند، به او مقداری پول می دادند و تیراندازی می کردند. پوریا …

داستان های پریا و پوریا تیرو کمان ادامه »

ندای دل

ندای دل الف: اصلا دلم نمیخواد ازرختخواب بیرون بیام . بابا دیگر خسته شدم. ب:  بیخود باید بلند بشی کلی کارداری. الف: دلم میخواد مثل اونوقت ها مادر بیاد و با نوازش  های دست نرمش، من و صدا بزنه و بیدارم کنه. ب: برو بابا اون موقع ها گذشت. الف: اصلا کاش من یک پروانه …

ندای دل ادامه »

داستان های پریا و پوریا ترس

پریا، مشکلی داشت که همیشه اورا آزار می داد وهیچ راه چاره ای برایش نداشت. با هرکسی که صحبت می‌کرد نمی توانست مشکلش را برطرف کند. هروقتی که مادرمی‌خواست از خانه بیرون برود پریا، دلشوره اش می گرفت. اوازتنهایی و تاریکی خیلی می ترسید. مادر دلیل این ترسش را پرسید. ولی پریا هیچ دلیل قانع …

داستان های پریا و پوریا ترس ادامه »

روز تولدم

حدود پنجاه و سه سال از شروع سفرم به این دنیا می‌گذرد و نمی دانم این قطار زندگی کی به ایستگاه آخر می‌رسد. درطی این مسیر فراز ونشیب‌های زیادی را تحمل کردم . چه لحظه های سختی که برمن گذشت و چه لحظه های شیرینی که تجربه کردم. الان که به باز بینی این مسیر …

روز تولدم ادامه »

داستان های پریاو پوریا آیا بازهم مدرسه پریا دیر می‌شود؟

مدتی بود، که پریا تقریبا هر روز دیر به مدرسه می‌رسید. گاهی صبحانه اش را دیر می خورد. گاهی لنگه جورابش را پیدا نمی‌کرد. گاهی هم  کیف وکتابش را آماده نکرده بود و خلاصه هرروز به یک بهانه ای مدرسه اش دیر می‌شد. اما آن روز جدا تصمیم گرفت، که دیگر دیر به مدرسه نرسد. …

داستان های پریاو پوریا آیا بازهم مدرسه پریا دیر می‌شود؟ ادامه »

داستان های پریا و پوریا مسخره نکن

زنگ تفریح بود وبچه ها درحیاط مدرسه مشغول بازی هیجان انگیز کبدی بودند نوبت به پوریا که رسید سعید صدازد: آهای پوریا لنگ دراز، بیا وسط ببینم چه کار میکنی. پوریا که داشت آماده یک مبارزه جدی می‌شد، ناگهان زنگ خورد و بازی تمام شد. پوریا از صفتی که سعید به او داده بود دل‌خور …

داستان های پریا و پوریا مسخره نکن ادامه »

110 پند به خودم

1-خودت باش 2-منظم باش 3-خوش لباس باش 4-برند بپوش 5-عطربزن 6-ورزش کن 7-خوش زبان باش 8-درلحظه زندگی کن 9-بسیار مطالعه کن 10-به طبیعت برو 11-گاهی فیلم کمدی ببین 12-گاهی ازته دل بخند 13 -درهرفصل یک سفر برو 14-همیشه لبخند یزن 15-صبورباش 16-خوش قول باش 17-غر نزن 18-سحرخیز باش 19-محرم راز دیگران باش 20-صدقه زیاد بده …

110 پند به خودم ادامه »

تلویزیون

هیچ فایده نداشت. هرچقدر بیشتر اصرار می‌کردیم، پدر هم بیشتر انکارمی‌کرد. پس روزهای دوشنبه را ازصبح به انتظار شب می نشستیم تا ساعت هشت شب بشود و ما چهارتا خواهر و برادر،  برای دیدن سریال کمدی به خانه همسایه امان،  آقای غلامی برویم (البته بااجازه پدر). با این که ازلحاظ مالی بسیارغنی بودیم ولی پدر …

تلویزیون ادامه »