ماه: مرداد 1399

داستان های پریا و پوریا راز

راز پوریا وبابک، هم همسایه بودند و هم همکلاسی. معمولا هردو باهم به مدرسه می رفتند و باهم برمی گشتند . بابک اخلاق های خاصی داشت، دست و دل باز بود و حسابی خرج رفقایش می‌کرد وهم قلدر بود و از هیچ کس و هیچ چیزی نمی ترسید و برای همین پوریا اورا خیلی دوست …

داستان های پریا و پوریا راز ادامه »

نمایندگان عناصر اربعه

بچه ها، لطفا بعد از خواندن این داستان، جواب سوال را برای من بفرستید. نمایندگان آب و باد و خاک و آتش، در یک کاخ بزرگ باهم زندگی می کردند و به رتق و فتق امور می پرداختند. مثلا نماینده باد با استفاده از سیستم های پیشرفته، هرجایی که لازم بود باد را می فرستاد …

نمایندگان عناصر اربعه ادامه »

در زوزه باد

آسیاب بادی با خوشحالی از وزیدن باد تند، به سرعت مشغول آرد کردن  خوشه های طلایی رنگ گندم بود. باد هو هو کنان و زوزه کشان دردشت می رقصید و توربین های بادی تولید نیرو را، به چرخش درآورده بود. گرده های گل با رقص باد به همه جا پراکنده شدند و هرکدام خود رادر …

در زوزه باد ادامه »

داستان های پریا و پوریا سفر پر ماجرا

تابستان بود و پدر، به خانواده، قول داده بود که آن‌ها رابه یک سفر خوب  ببرد. پدرخیلی اهل سفربود و کلی خاطره و تجربه داشت و اعتقاد داشت که رفتن به سفر باعث بیشترشدن تجربه و رشد فکری و اجتماعی در انسان می شود. او بالاخره توانست چند روزی را مرخصی بگیرد. به خانواده، اعلام …

داستان های پریا و پوریا سفر پر ماجرا ادامه »

تاریکی براساس داستانی واقعی

عباسعلی، جوانی لایق و خوش تیپ وفعال بود. چند کلاسی به مکتب خانه رفته و درس خوانده بود. غرور عجیبی داشت و فکرهای بزرگی را درسرش می پروراند. شهر مشهد بخاطر زواری بودنش پراز فرصت های شغلی بود. شغل های زیادی را تجربه کرده بود. کارگری در بازار و پادویی در نانوایی و باربری و …

تاریکی براساس داستانی واقعی ادامه »

ماجراهای قطره بوم نقاشی

بوم نقاشی دخترک امروز، تمام توانش را در اختیار گرفته بود که چهره پدرو مادر را آن‌طور که بقایای آخرین دیدارشان، درخاطرش بود را به یاد بیاورد و برصفحه بوم سفید، ثبت کند. ازکشیدن آن تصویر، در حال لذت بردن و غرق در خاطره تلخ آن روز بود. تمامی زوایای آن را با دقت، ترسیم …

ماجراهای قطره بوم نقاشی ادامه »

دشت ارغوانی

با صدای اذان صبح بیدار شد وبعد از نیایش صبحگاهی، لباس‌هایش را پوشید. شال ضخیمی برسرش بست، طوری که فقط دوچشمش به سختی دیده می شد. ازخانه بیرون زد و سرش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا به امید تو. هواگرگ ومیش بود. صدای زوزه  شغال‌ها و پارس سگ‌ها به گوش می‌رسید. …

دشت ارغوانی ادامه »

داستان های پریا و پوریا دندان کوچولو

دندان کوچولو یکی از میهمانی هایی که بچه ها خیلی دوست داشتند بروند، خانه خاله مریم بود. خاله مریم چندماهی بود، که صاحب دخترکوچکی به نام تارا شده بود. پریا و پوریا اورا خیلی دوست داشتند و برا ی دیدنش لحظه شماری می‌کردند. زنگ تلفن خانه به صدا درآمد و پوریا گوشی را برداشت، خاله …

داستان های پریا و پوریا دندان کوچولو ادامه »