داستان های پریا و پوریا دربیمارستان

به سختی چشمانش را باز کرد و از لای پلکهای سنگینش، نگاهی به سقف انداخت. سقف سفید ساده بود و اطراف آن‌ را چراغ‌های زرد کوچکی محاصره کرده بود. چقدر برایش نا آشنا بود. این جا کجاست؟ فکر کرد خواب می بیند پس چشمانش را بست و دوبار ه باز کرد، اما صحنه عوض نشد که نشد چندین بار امتحان کرد. بی فایده بود. کمی سرش را چرخاند پنجره های بزرگ و مربع شکل که با پرده های آبی پوشانده شده بود و بیرون آن معلوم نبود.خدایا اینجا کجاست ؟ خواست بلند شود، اما تا دستش را تکان داد، سوزش ظریفی را درتمام بدنش اجساس کرد و مور مورش شد. خوب که نگاه کرد دستش به یک لوله سفید پلاستیکی وصل بود ، آن را دنیال کرد  و ادامه داد لوله به سرمی وصل بود که کنارش ایستاده بود. اصلا نمی فهمید، چرا این‌جاست. خوب گوش کرد تا ازصداها چیزی بفهمد . صدای ظریف بلندگویی  به گوش می‌رسید که با صدای نا مفهومی کلماتی را تکرار می کرد. باز هم نفهمید درمیان صداها ، صدای گریه وناله آرامی، به گوشش رسید بله، انگار صدا آشنا بود و صدای مادرش بود. دیگر طاقت نیاورد و از ته دلش صدا زد مادر، مادر.
ناگهان، مادر ا بربالای سرخودش دید مقنعه و چادرنمازش برسرش بود و چشمانش سرخ سرخ بود. نفهمید از بی خوابی بوده یا از گریه. مادر با صدای بلندی گفت: خدایا شکرت که بچه هایم را به من برگرداندی. خدایا دیگر هیچ‌وقت آن‌ها را تنها نمی گذارم .
پریا، گیج شده بود ولی توان حرف زدن نداشت. همین که مادررا بالای سرش دید، انگار که قوت قلب گرفت و آرام شد. سعی کرد آخرین صحنه ای را که درذهنش بود به یاد بیاورد. مادر مرتب می پرسید: دخترم خوبی ؟ درد نداری؟ میتونی حرف بزنی ؟ میتوانی راحت نفس بکشی؟ اما پریا دلش می‌خواست بخوابد. نای حرف زدن نداشت. درهمین موقع صدای ناله دیگری از نزدیک به گوشش رسید. این صداهم آشنا بود. این که صدای پوریا است. چشمانش را به سختی باز کرد و به طرف صدا برگشت. مادر هم، سراسیمه به آن طرف رفت. بله درست است. پوریا برروی تخت کناری خوابیده بود و ناله می کرد. مادر همه اش تکرار می کرد، خدایا شکرت. خدایا شکرت. مادر با صدای بلند گفت: خانم پرستار، خانم پرستار.
پریا، دوباره چشمانش را بست. آخرین چیزی که یادش آمد، صدای رعد و برق و باد و طوفان دیشب، بود. بله، مادر و پدر برای جلسه مهمی که بین خانواده داشتند و فقط مختص بزرگان فامیل بود، قبل از شام، در زیر باران شدید به بیرون از خانه رفتند. پریا و پوریا ، با کمی ترس درخانه ماندند. کمی از تنهایی و تاریکی آن هم دریک شب طوفانی ناراحت بودند. ولی باید به تصمیم پدر،  احترام می‌گذاشتند. تصمیم گرفتند برای فرار از ترس، باهم بازی کنند.  اول  فوتبال و بعد هم ، والیبال بازی کردند. توپ را به در و دیوار می کوبیدند که از صدای رعد و برق کمتر بترسند. پس از خوردن شام احساس خواب آلودگی کردند و یادش نیست تلویریون را خاموش کردند یانه  وبه رختخواب رفتند. دیگر هیچ چیزی یادش نمی آمد. پس این‌جا چه کار می کردند؟چطوری به این‌جا آمده بودند.
پرستاربا نگاه مهربانانه اش، نگاهی به بچه ها انداخت و از کنار تختشان عبورکرد و به طرف پنجره رفت و گفت: خوب دیگه باید بلند بشین تنبلی بسه خیلی زیاد خوابیدین .
الان براتون صبحانه می‌آورند. باید بخورید که داروهایتان را هم بدهم. بالای سر پریا آمد و گفت: دختر کوچولوی خوابالو بلند شو. پریا هنوز نمی دانست اینجا چه خبر است؟
سعی کرد بلند شود. مادر به کمکش آ مد و او را بلند کرد. پوریا هم نشست و پرسید: مادرما اینجا چه کار می کنیم ؟ چطوری به این‌جا آمده ایم؟ مادر بغضی را که درگلویش گیر کرده بود را قورت داد و گفت: خدا شمارا دوباره به ما برگرداند.
پریا گفت: مگر شما نرفته بودید میهمانی، ماهم که خوابیده بودیم، پس چطوری الان این‌جا هستیم؟
مادر گفت : دیشب جلسه ما خیلی طول کشید. و قتی که به خانه برگشتیم، قبل از این که دررا بازکنیم، احساس کردیم هوای خانه بدون اکسیژن است . وقتی برق را روشن کردیم، دیدیم لوله بخاری از جایش درآمده و بخاری با شعله زیاد درحال سوختن است. و گاز مو نوکسید کربن همه خانه را پر کرده. با عجله به سر تخت های شماآمدیم هردو از کمبود اکسیژن درخونهایتان ، کبود شده بودید و به سختی نفس می کشیدید . سریعا به اورژانس زنگ زدیم و آن ها شمارا با آمبولانس به بیمارستان انتقال دادند. ازدیشب هردوی شما بی‌هوش بودید و تا صبح نه من خوابیدم ونه پدر. پوریا گفت: پس پدر کجاست؟ مادر گفت: رفته داروهایتان را بگیرد. دکتر گفته که امروز مرخص هستید و می توانیم به خانه برگردیم.
پوریا گفت: خوب لوله بخاری چطور بیرون آمده بوده ؟ وناگهان خودش یادش افتاد که چندین بار توپ رابه دیواری که لوله آن جا بوده زده است، ولی هیچی نگفت.
مادر که از سکوت او قضیه رافهمیده بود فقط گفت :آخر توی اتاق آن هم شب جای توپ بازی است؟  درهمین حین، پدر با یک پلاستیک قرص و دارو وارد اتاق شد وقتی بچه ها رابیدار و سرحال دید، لبخنی زد و دستانش را به سمت آسمان برد و زیرلب چیزی گفت که هیچ‌کسی نفهمید و اشکش را از گوشه چشمانش پاک کرد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *