داستان های پریا و پوریا سفر پر ماجرا

تابستان بود و پدر، به خانواده، قول داده بود که آن‌ها رابه یک سفر خوب  ببرد. پدرخیلی اهل سفربود و کلی خاطره و تجربه داشت و اعتقاد داشت که رفتن به سفر باعث بیشترشدن تجربه و رشد فکری و اجتماعی در انسان می شود. او بالاخره توانست چند روزی را مرخصی بگیرد. به خانواده، اعلام کرد که برای روز پنج‌شنبه عازم سفر خواهند شد. مادر و بچه ها از این خبر، خیلی خوشحال شدند و بی صبرانه منتظر روز حرکت بودند.  روز چهارشنبه، پریا چمدانش را باز کرد و هرچیزی که یادش می‌آمد را داخل آن ‌گذاشت.مادر، لیستی از وسایل شخصی که باید هرکدام جمع آوری می‌کردند را به بچه ها داد. قسمتی ازلیست مادربه این شرح بود، لباس مناسب آب بازی و  لباس راحتی، لباس زیر مناسب . کفش پیاده روی،  عینک آفتابی و کلاه و ملافه شخصی، دمپایی سبک برای داخل ماشین، مسواک و خمیردندان و کرم ضدآفتاب و مرطوب کننده و…‎. بچه هاهم همه وسایل را درچمدان خودشان گذاشتند.  پدرهم، اتوموبیل را به تعمیرگاه مجاز برد و سرویس کرد تا  درسفر مشکلی برایشان پیش نیاید وسپس مشغول جمع آوری وسایل شد.

پوریا، نزد پدر رفت، تا به او کمک کند. پدر، اول وسایل یدکی و لازم ماشین از جمله جعبه ابزار و مدارک  را برداشت. سپس زیرانداز و ظرف مخصوص یخ، نقشه ایران،  قطب نما، سیم بکسل ماشین، دوربین چشمی، فندک و چراغ قوه، چراغ خوراک پزی مسافرتی و …را برداشت و به کمک پوریا آن‌ها را درصندوق عقب ماشین جاسازی کرد. پریا نیز به مادر کمک کرد و وسایلی ازقبیل ظروف مسافرتی، صابون مایع، مواد خوراکی، و…‌. رادرماشین گذاشتند.  سپس مادر، هدایایی را که برای خاله مهین و همسرش آقاصادق، خریداری کرده بود رادرچمدانش گذاشت. خاله مهین مهربان و آقاصادق، هیچ‌وقت بچه دارنشده بودند و به تنهایی دریکی از روستاهای زیبای شمال زندگی می کردند و یک مزرعه بزرگ داشتند، که بچه ها آن‌جا را خیلی دوست داشتند. آن ها هروقت که به خانه خاله مهین می‌رفتند ، تجربیات جالبی راکسب می‌کردند.

عقیده پدر براین بود که،ساعت شروع سفر، باید از صبح زود باشد، چون هم هوا خنک تر است، هم جاده خلوت تراست و هم هوای صبح مطبوع و دل انگیز است و هم زودتر به مقصد می رسند. آن شب، همه وسایل را در ماشین چیدند و همه با رویای سفری خوش به خواب رفتند.

پوریا، که هنوز خوابش می آمد، با سروصدای مادر، که درحال برداشتن میوه ها و خوراکی از یخچال بود، بیدار شد وبه زحمت رختخوابش را مرتب کرد و پریا ی خواب‌آلود را هم، صداکرد. باقی مانده وسایل را در ماشین چیدند.هوا هنوز کمی تاریک و واقعا خنک و دل انگیز بود واین نسیم زیبا، خواب را از صورت بچه ها پاک  کرد. وسفر هیجان انگیز آن‌ها شروع شد. پس از طی کردن چند کیلومتر از راه سفر، پدر جای با صفایی، که پراز درخت و یک جوی آب بود را انتخاب کرد و همه با هم صبحانه لذیذی را در خنکای صبح خوردند و پدر استراحت کوتاهی کرد و دوباره به راه افتادند.

و بچه ها که صبح زود بیدار شده بودند  با سیر شدن شکمشان، پلکهایشان  نیزسنگین شد و به خواب شیرینی فرو رفتند. ناگهان با شنیدن صدای برخورد جسمی و صدای یاحسین پدر و بعد هم ترمز شدید ماشین هردو باترس و لرز از خواب پریدند.  پدربه طور ماهرانه ای ماشین را به کنار جاده هدایت کرد. وبعداز کشیدن چند نفس عمیق از ماشین پیاده شد. مادرکه خودش هم ترسیده بود، برترسش غلبه کرد و لیوان شربت خنک و شیرینی را که از خانه آماده کرده بود، را به پدر داد تا  کمی آرام بگیرد. و خودش هم از ماشین پیاده شد ولی به بچه ها اجازه پیاده شدن ازماشین راندادند. بچه ها که حسابی ترسیده بودند، پشت سرهم سوال می کردند مادر چه شده است؟ پدر، چه اتفاقی افتاده است؟  پدر و مادربعد از این که دورو برماشین را برانداز کردند و سری تکان دادند، سوار شدند. بچه ها دوباره شروع به سوال کردند. و پدر گفت: که مینی بوسی که از روبرو ی جاده می آمده با یک قلاده سگ،  دروسط جاده، برخورد کرده است و لاشه سگ برروی ماشین ما افتاده است و ازشدت پرتاب ، هم چراغ ماشین شکسته و هم سپر ماشین قر و کج و کوله شده است و نیاز به تعمیرگاه دارند. پوریا در بیرون به دنبال لاشه سگ می گشت، اما پدر گفت: شدت ضربه به قدری بوده که او را چند کیلومتر به بیرون جاده پرتاب کرده است و دیده نمی‌شود. مادر پیشنهاد داد که تا خانه خاله را به همان شکل بروند و سرفرصت با شوهر خاله برای تعمییر ماشن اقدام کنند و پدر هم قبول کرد و گفت: خدابه روی ما رحم کرد. اگر نتوانسته بودم ماشین را کنترل کنم احتمال چپ شدنمان خیلی زیاد بود.

پس از این ماجرا، به طرف خانه خاله مهین به راه افتادند. درطول مسیر، مناظز بسیار زیبایی دیده می شد ازجمله شالیزار های برنج و گله های اسب و رودخانه های پرآبی که می خروشیدند و حرکت می‌کردند. وهرکسی درمورد این همه زیبایی چیزی می‌گفت.

گرم همین، صحبت ها و لذت بردن از مناظر و طبیعت، بودند که به خانه خاله رسیدند و بازدن بوق، آقا صادق که منتظرشان بود، درراباز کرد و ماشین را به داخل محوطه بردند. 

محوطه خانه، خیلی بزرگ و با صفا و پراز درختان میوه و جنگلی بود. جوجه اردک ها، بامادرشان و غازها در حیاط برای خودشان می‌گشتند و صداهای عجیبی سرمی دادند.  بعداز احوال پرسی و رو بوسی و چاق سلامتی، بچه ها، وسایل شخصی اشان رادر اتاق مخصوص میهمان گذاشتند و مادر سوغاتی های خاله و همسرش را به او داد و همین طور هم جریان برخورد سگ را برایشان تعریف کرد. سپس، باهم ناهار مفصلی که از فسنجان اردک و ماهی شکم پر، به علاوه سیر فراوان محلی و باقلاقاتوق  تشکیل شده بود را نوش جان کردند. مسیر سفر، همه را خسته کرده بود و همگی به چرت بعداز ظهر رای دادند و خستگی در کردند. بوی میرزا قاسمی درتمام محله پیچیده بود . خاله مهین و مادر مدت زیادی بود که همدیگررا ندیده بودند پس در آشپزخانه باهم خلوت کرده و حسابی گرم درد دل کردن و آشپزی، شده بودند و گاهی صدای خنده اشان تا بیرون ساختمان هم می آمد. پریا بلندشد و به حیاط رفت. هوا در حال تاریک شدن بود. پدر و شوهر خاله مشغول آبیاری سبزیجات تازه ومحلی درباغچه  حیاط بودند و بوی خوش نم آب، فضا را پرکرده بود. پریا کنار حوض رفت و آبی به صورتش زد و مقداری آب هم برروی اردکها پاشید و اردکها، به نشان اعتراض، شروع به تکان دادن خودشان کردند و پریا شروع به خندیدن کرد. پوریا هم به حیاط آمد و کنار پدر رفت و خواست که در آبیاری باغچه کمک بکند و با کمک شوهر خاله، مقداری هم تربچه و ریحان، از باغچه چیدند. بعد از خوردن شام، بساط خاطره گویی و داستان سرایی بزرگترها، به راه بود و تا پاسی ازشب دورهم نشستند و از هر دری صحبت کردند. بچه ها ازلهجه شیرین و دوست داشتنی گیلکی آن ها خیلی خوششان می آمد و کلی لذت می بردند و گاهی اصلا معنی حرفهایشان را نمی فهمیدند که درآن لحظه، پدر و مادر برایشان ترجمه می کردند و باعث خنده و شادی می شدند.

 بوی نان خانگی همه جا را پرکرده بود. خاله مهین، درتنوری که درخانه داشت درحال پختن نان و کلوچه بود که تازه بچه ها ازخواب بیدارشدند وبه دنبال بوی نان رفتند، تابه محل تنور رسیدند. خاله با لبخند زیبایی به آن ها صبح بخیر گفت و از آن ها خواهش کرد که با کمک مادر، سفره را درایوان بیاندازند تا نان آماده شود.  بچه ها با آب خنک و شفاف حوض وسط حیاط، دست و صورتشان را شستند و به کمک مادر رفتند. کره و پنیر محلی و عسلی که شوهر خاله خودش از کندو هایشان آورده بود را روی سفره گذاشتند. درهمین لحظه شوهرخاله و پدر از بیرون با یک سطل شیرتازه گاو رسیدند. هردو به طویله رفته و شیر را همان لحظه ازگاو ماده دوشیده بودند و مادرهم شیر ها را به آشپزخانه برد تا بجوشاند. نان های خاله، به سرسفره رسید و همگی نشستند . پدر به خاله گفت : واقعا این جا بهشت هست. شما هم هوای خوب دارید. هم مواد غذایی سالم وهم فعالیت بدنی مناسب دارید واین باعث با کیفیت تر شدن زندگی شماها می شود و خاله هم تایید کرد و گفت: درست است که این نوع زندگی سختی های خودش را دارد، ولی ما خیلی راضی هستیم، تنها غصه ما نداشتن فرزند است که آن هم قابل حل نیست وماهم به خدا توکل کرده ایم. ما فقط فکر زمان پیری خودمان هستیم  آن موقع اگر نتوانیم کار کنیم چه کسی به داد ما خواهد رسید؟ پدر گفت: خوب آن موقع ما پوریا را به شما می دهیم، که به جای فرزندتان کمک شما بکند. پوریا نگاه معنی داری به پدر کرد و همه خندیدند. خاله جواب داد، بچه های شهری به این کارها عادت ندارند درثانی این که تعارف است شما یک روز هم نمی توانید ازبچه هایتان دور باشید. خدا بچه هایتان را برایتان حفظ کند. وبه پوریا گفت: ناراحت نشوعزیزم، پدر شوخی می کند شما باید ادامه تحصیل بدهی و آقا ی دکتری برای خودت بشوی . خدای ماهم بزرگ است، بالاخره یک فکری می‌کنیم. بعداز صبحانه قرار شد که بچه هابا شوهرخاله برای آوردن عسل به کوه وکنار کندوها بروند وپدر برا ی تعمیر ماشین به تعمیرگاه دوست آقا صادق رفت.  بچه ها همراه شوهر خاله به را افتادند. در راه از کنار شالیزارها رد شدند. بوی کارخانه های شالی کوبی در هواپیچیده بود. پریا پرسید: عمو شماهم زمین برنج دارید؟ شوهر خاله گفت: بله ما چندین زمین شالی داریم که در حال برداشت هستیم. فردا صبح به آن جا می‌رویم تا ازنزدیک آن‌جا را ببینید. مسیرکمی طولانی بود بچه ها، خسته شده بودند کمی برروی علفهای نمناک، نشستند وخستگی در کردند و دوباره به راه افتادند. به تپه های سرسبزی رسیدند و جعبه های رنگارنگی را دیدند و عمو به هرکدام ازبچه ها کلاه توری مخصوصی داد، تا برروی سرشان بگذارند تا زنبورها نیششان نزنند. همه جا پراززنبور و گل های زرد و آبی  بود وهیچ کسی درآن اطراف نبود. زنبورها به سرعت بال می زدند و داخل کندو می رفتند و بیرون می‌آمدند. بچه ها اول از نیش زنبور، ترسیدند ولی چون کلاه محافظ،  داشتند کم کم جرات پیداکردند و به کندوها نزدیک ترشدند. آقاصادق، طبقه های  چوبی پراز عسل را بیرون آورد و در کیسه ای قرار می‌داد، به قفسه های دیگر هم سری زد و بعد ازتمام شدن کارش، ازهمان راهی که آمده بودند، به ده برگشتند. عسل ها را به خاله داد تا درظرف های مخصوص خالی کند. مادر منقل را روشن کرد و بلالهایی را که آقاصادق، اززمین خودشان، آورده بود را کباب کرد و همگی خوردند. پریا گفت: من تابحال بلالی، به این شیرینی و خوشمزگی نخورده بودم.

 پوریا گفت: راستی شما چه وقت به صید ماهی می روید؟ آقا صادق گفت : من صبح زود می روم  و تورها را جمع میکنم و ماهی ها را به بازار می برم  اما صید فردا برای شماست، چون مادرتان سفارش کرده که برایتان ماهی بگیرم تا به تهران ببرید و پدر، از این همه لطف آقا صادق تشکر کرد.

درطول ساحل ماهیگیران مشغول به کار بودند و هرکسی تور خودش را از آب بیرون می کشید  نسیم صبحگاهی کنار دریا حال خوشی رابرای مردم به ارمغان آورده بود. پوریا که هنوز خواب آلود بود، به آقا صادق کمک کردتا تورش را بیرون بیاورد اما تور خیلی سنگین بود و راستش خیلی هم بوی ماهی می داد وحال پوریا را بد کرده بود ولی اوبه روی خودش نیاورد. امروز صید خیلی خوبی داشتند و آقا صادق و پوریا  بعداز جمع کردن تور، با هم به .خانه برگشتند خانمها مشغول تمیز کردن و بسته بندی کردن ماهی ها شدند. قرار بود فردا صبح به طرف تهران حرکت کنند. مرخصی پدر در حال اتمام بود. پدر از آقا صادق خواهش کرد که وقتی به کارخانه می‌رود او و بچه ها هم با اوبروند و او هم قبول کرد و بعداز ناهار به اتفاق به کارخانه شالیکوبی رفتند . سوله خیلی بزرگی بود که دستگاههای برنج پاک کنی درآن قرار داشت و بوی برنج دودی و عطری همه جا را پر کرده بود و کیسه های بزرگ برنج درهمه جا دیده می‌شد.

مرخصی پدر تمام شده بود و فردا صبح باید به تهران برمی‌گشتند. آن شب هم با خاطره گویی های شیرین خاله و شوهرخاله به پایان رسید.

صبح زود پس از بدرقه محبت آمیزمیزبان، سوار ماشین شدند و با کوله باری از سوغات و محصولات شمال، به طرف تهران به راه افتادند.

 پدر همراه رانندگی موزیک ملایمی، گوش می کرد. حدود دو ساعت به مقصد مانده بود. بچه هادرصندلی عقب گل یا پوچ بازی می‌کردند. مادر مشغول مطالعه بود که ناگهان باصدای ترمز شدید پدرهمه سراسیمه شدند. خوب که نگاه کردند، کمی دورتر از آن ها گرد و خاک عجیبی در هوا پخش شده بود. پدرکه توانست حدس بزند چه اتفاقی افتاده به بقیه گفت: که پیاده نشوند و خودش را به گردو خاک رسانید. کم کم معلوم شدکه، درست مقابل آن‌ها ماشینی چپ کرده است و مسافرانش نیاز به کمک دارند. پریا و پوریا حسابی ترسیده بودند و با دیدن آن صحنه دردناک غمگین و ناراحت بودند و دلشان می‌خواست هرطوری که هست به آن خانواده کمک کنند. تعدادی ماشین دیگر،  هم برای کمک ایستادند.  صحنه وحشتناکی بود. ماشین، چپ شده بود و سقف آن روی زمین و چرخ ها به سمت آسمان رفته بود. بنزین های ماشین برروی خاک می‌ریخت. پدرخانواده که سرش خونی شده بود، می‌دوید و فریاد کمک خواهی می زد. مادر خانواده که برروی زمین افتاده بود و لباس هایش پراز گردو خاک شده بود، کمرش را گرفته بود وناله و گریه می کرد. پسرخانواده،  دستش زخمی شده بود و خون می آمد و دختر خانواده  که  بعدا فهمیدند،  نامش مرجان بود، بی‌هوش برروی صندلی ماشین افتاده بود.  وسایلشان هم همه به بیرون  ریخته شده و صحنه دردناکی را رقم زده بود. مردم با کمک یکدیگر، مادر و پسرخانواده، را به نقطه امنی درکنار جاده منتقل کردند و پوریا به پیش او رفت و برایش آب قند برد تابخورد و ترسش کم شود. پدرپوریا، با یکی از اهالی که صاحب کامیونی بود و همان موقع از آن‌جا عبورمی کرد، دخترک و پدرش را به بیمارستان بردند.

مادرو پریا، با وسایل کمک های اولیه و آب و صابون، صورت پسرک و دستش را شستند و دستش  را پانسمان کردند. مادر خانواده که نگران دخترش بود مدام گریه می‌کرد. اما مادرپریا، مقداری شربت شیرین و خنک، به او داد و با او صحبت کرد و او را به صبوری دعوت کرد، کمی  که آرام شد، تعریف کرد که، از مشهد می‌آیند و به تهران می روند.  ظاهرا پدر خانواده خوابش گرفته بود ولی اصرار داشته که زودتر به مقصد برسند و یک لحظه چشمهایش بسته شده و نتوانسته ماشین را کنترل کند و این اتفاق بد رقم خورده است. مادر با خوراکی از آن‌ها پذیرایی کرد و همراه بقیه کمک کردند تا وسایلشان را جمع کردند. پس از یک ساعت پدرها  برگشتند و الحمدالله حال دخترک خوب شده بود، فقط کمی ترسیده و رنگ و رویش پریده بود. سر عباس آقا، پدرخانواده، هم باند پیچی شده بود. پدر پوریا، خانواده عباس آقا را به خانه آقای راننده کامیون، که در همان نزدیکی بود، برد. تا آن‌جا استراحت کنند. وآقای راننده کامیون، جرثقیلی را آورد و ماشین تصادفی را برروی کامیونش قرار داد تا روز بعد به تهران ببرد . آنان پس از این ماجرا، به طرف تهران راه افتادند. درطول مسیر، صحبت احتیاط در رانندگی به هنگام سفر بود. و پدر توضیح داد که، اگر عباس آقا با خستگی و خواب آلودگی حرکت نمی کرد، هیچ وقت این اتفاق بد پیش نمی آمد. و گفت:  برای مسافرت کردن هم باید ماشین سالم باشد و هم راننده باید سالم و سرحال باشد، تابه همه خوش بگذرد.

این سفر پر ماجرا به همراه خاطرات خوب و بد هم به پایان رسید. تامدت ها بعد همه خانواده از سوغاتهای شمال استفاده کردند. راستی شما می‌توانید حدس بزنید که آن‌هاچه سوغاتی هایی ازشمال کشور، با خودشان  آورده بودند؟

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *