G-WBDM9N5NRK

داستانک نقطه عطف درکودکی

نقطه عطف

کتاب را برداشت خیلی سنگین بود طوری که شانه هایش قدرت نگه داشتن آن رانداشت. نمی دانست چرا دربین این همه کتاب در  خانه همسایه مجذوب این یکی شده است؟!

می خواست آن را سرجایش بگذارد، اما از طرف کتاب کشش خاصی احساس کرد. پس برروی زمین نشست و شروع به ورق زدن کرد. مادر و زن همسایه مشغول گپ زدن بودند و از هر دری صحبت می کردند.

هرسطررا که می خواند احساس عجیبی درقلبش پدیدار می شد، مثل این بود که روحش تشنه دانستن مطالب کتاب بود و آن ها را به سوی خودش می طلبید.

(حضرت فاطمه زهرا (س) فرزندش را درآغوش گرفت و گریست او به خطر ظلمی که درسال های آینده برپسرش می رفت می گریست)……

(حسین نوجوانی پاکدامن و راستگو بود او چشمانی مشکی و نافذ داشت)و…

(یزید برای او نامه ای نوشت و او و حانواده اش را به کوفه دعوت کرد) و..

هرسطر از کتاب برایش زیبایی و عطر خاصی داشت تا آن جا که به اتفاقات روز عاشورا رسید. نمی دانست چند روز است که این کتاب را می خواند اما نوشته های کتاب چون فیلم سینمایی از جلوی چشمانش می گذشتند.

به یاد مراسم محرم افتاد که پدر و مادر چگونه خالصانه به هیئت می رفتند و نذری می دادند و..همه خانه را سیاهپوش می کردند. روز عاشورا و تاسوعا تمام محله سیاهپوش می شدند. دیگ های نذری در هر کوچه ای دیده می شد.

حتی تلویزیون شاهنشاهی هم درطی این دوروز موسیقی پخش نمی کرد و همه اش ذکر اهل بیت بود.

نهصدو نهمین صفحه کتاب درحالی به آخر رسد که اشک از چشمان کوچکش سرازیر شد.

با خواندن و اتمام این کتاب عشق زاید الوصفی از ائمه، الخصوص امام حسین در دلش افتاده بود.

درثانی با خودش فکر کرد که او هنوز ده سال دارد وتوانسته کتابی به این حجم را در مدتی کم بخواند و شوق خواند و ولع بیشتر یرای مطالعه درخودش احساس کرد و این نقطه عطفی درزندگی او شد.

سال ها بعد که دربین الحرمین با دلی شکسته نشسته بود، فهمید که خود امام حسین کتاب را به اورسانیده بوده تا او هم یکی از عاشقان مکتب حسین بشود.

السلام علیک یا ابا عبدالله

 

2 دیدگاه دربارهٔ «داستانک نقطه عطف درکودکی»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.