G-WBDM9N5NRK

داستانک باله های رقصان

                            به نام خدای زیبایی ها

هنوز چشم هایم به خوبی باز نمی شد. اما طبق عادت هر روز، به سراغشان رفتم کلید پمپ را که زدم بلافاصله صدای قلقل گوش نوازی به گوشم رسید، حباب های کوچک و گرد و زیبای آب، با غلبه بر نیروی جاذبه زمین، به سمت بالای آب، به چرخش و حرکت درآمدند.

ماهی ها که از تاریکی نجات پیدا کرده بودند، خوشحال و شادمان بر سرعت خودشان افزودند و ازاین سمت به آن سمت حرکت کردند.
دیشب که کلید اتصال برق را زده و خاموش کرده بودم، مهتابی هم خاموش شده بود. قبل از خاموشی محیط، آن ها را دوباره  شمردم. 1.2.3.4…9 بله هر 9 تا درحال شنا بودند و حرکت زیبای باله های آن ها شورحرکت و زندگی را سر داده بودند.

با دیدن این حرکات هر لحظه بیشتر غرق درتماشا و لذت می شدم. یکی از ماهی ها که به رنگ مشکی بود و دنباله ای بلندتر داشت با چشمان تلسکوپی به من خیره شده بود، مرتب باله های رقصان و زیبایش را به رخ من می کشید. انگار داشت با من حرف می زد می خواست چیزی بگوید. ضربه ای به شیشه زدم  اما  او ترسید و ازمن دورشد.

این عادت من بود که صبح را با نگاه به آنان و ریختن غذا برایشان آغاز کنم. و شب نیز  با خداحافظی از آنان  به سمت رختخواب بروم.

به دنبالش می گردم. زیر صدف که نیست. پشت تخته چوبی هم که نیست. لابلای شلنگ های آب هم که نیست. دوباره شمردم 1.2.3…8 . بله همان ماهی سیاه و  زیبا را نمیبینم. واقعانیست. دقیق تر نگاه کردم.
جسد بی جانش روی آب شناور بود. پس دیشب داشت خداحافظی می کرد. راستی چرا ماهی ها می میرند؟!

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.