داستان های پریا و پوریا

پریا خانم 7ساله و آقا پوریا 9 ساله هستند. داستانهای آن ها را بخوانید و لذت ببرید.

داستان‌های پریاو پوریا اتفاق درکمد دیواری

 درخانه پریاو پوریا، همسایه ای بود، که تازه به آن‌جا آمده بود. آن ها یک دختر چهار ساله داشتند. پریاو پوریا، ازاین دختر همسایه پایینی اصلا خوششان نمی آمد. به نظر آن‌ها، او هم لوس و هم خودخواه و هم اهل قهر کردن، بود. برای همین هیچ‌وقت دوست نداشتند که با او بازی کنند. اما …

داستان‌های پریاو پوریا اتفاق درکمد دیواری ادامه »

داستان های پریا و پوریا دربیمارستان

به سختی چشمانش را باز کرد و از لای پلکهای سنگینش، نگاهی به سقف انداخت. سقف سفید ساده بود و اطراف آن‌ را چراغ‌های زرد کوچکی محاصره کرده بود. چقدر برایش نا آشنا بود. این جا کجاست؟ فکر کرد خواب می بیند پس چشمانش را بست و دوبار ه باز کرد، اما صحنه عوض نشد …

داستان های پریا و پوریا دربیمارستان ادامه »

داستان های پریا و پوریا جیب بابرکت

یکی از مهمانهایی که پریا و پوریا خیلی دوست داشتند،؛ زود به زود به خانه اشان بیاید، مادربزرگ بود. او سفید رو بود و چهره اش نورانیت خاصی داشت. و و قتی که می خندید روی لپهایش سوراخی ایجاد می شد، که صورتش را بامزه تر و دوست داشتنی تر می کرد. اصلا مادر بزرگ، …

داستان های پریا و پوریا جیب بابرکت ادامه »

داستان های پریا و پوریا آش نذری

پوریا، از کلاس فوتبال خسته و کوفته، برگشت و حسابی گرسنه بود. شیشه کشکی را که مادر سفارش داده بود بخرد، در دستش بود. هنوز پایش را به داخل خانه نگداشته بود؛ که بوی آش مادر و بوی پختن سبز های آن،  اورا گیج کرد. دلش خواست که یک کاسه اش را فوری بخورد. به …

داستان های پریا و پوریا آش نذری ادامه »

داستان های پوریا و پریا جدول ضرب

پریا و پوریا بعداز شروع سال تحصیلی حسابی مشغول درس خواندن ویاد گیری شده بودند. درس ریاضی پوریا به یاد گرفتن جدول ضرب رسیده بود. پوریا این درس را خیلی دوست داشت و تصمیم گرفته بود زودتر از همه بچه های کلاس جدول ضرب را حفظ کند. درکوچه، در خانه ،درکلاس، مدام مشغول تکرار جدول …

داستان های پوریا و پریا جدول ضرب ادامه »

کیف سرگردان

زنگ مدرسه به صدا درآمد، پوریا به سختی وسایلش ر ا جمع کرد. جلوی درب مدرسه پراز هیاهوی بچه ها و ازدحام و شلوغی خانواده ها و سرویس های مدرسه و ماشین های والدینی بود که برای بردن فرزندانشان آمده بودند. از هرطرف صدایی می‌آمد و غوغایی بر پا بود. پریا، به سختی خودش را …

کیف سرگردان ادامه »

داستان های پریا و پوریا تیرو کمان

معمولا درهفته، یکی دوبار، پوریا و پریا با خانواده به پارک محله اشان که خیلی باصفا بود می رفتند و حسا بی بازی می کردند .کنار پارک، آقایی بود که یک تفنگ بادی و یک صفحه نشان دارداشت. کودکانی که علاقه به تیراندازی داشتند، به او مقداری پول می دادند و تیراندازی می کردند. پوریا …

داستان های پریا و پوریا تیرو کمان ادامه »

داستان های پریا و پوریا ترس

پریا، مشکلی داشت که همیشه اورا آزار می داد وهیچ راه چاره ای برایش نداشت. با هرکسی که صحبت می‌کرد نمی توانست مشکلش را برطرف کند. هروقتی که مادرمی‌خواست از خانه بیرون برود پریا، دلشوره اش می گرفت. اوازتنهایی و تاریکی خیلی می ترسید. مادر دلیل این ترسش را پرسید. ولی پریا هیچ دلیل قانع …

داستان های پریا و پوریا ترس ادامه »

داستان های پریاو پوریا آیا بازهم مدرسه پریا دیر می‌شود؟

مدتی بود، که پریا تقریبا هر روز دیر به مدرسه می‌رسید. گاهی صبحانه اش را دیر می خورد. گاهی لنگه جورابش را پیدا نمی‌کرد. گاهی هم  کیف وکتابش را آماده نکرده بود و خلاصه هرروز به یک بهانه ای مدرسه اش دیر می‌شد. اما آن روز جدا تصمیم گرفت، که دیگر دیر به مدرسه نرسد. …

داستان های پریاو پوریا آیا بازهم مدرسه پریا دیر می‌شود؟ ادامه »

داستان های پریا و پوریا مسخره نکن

زنگ تفریح بود وبچه ها درحیاط مدرسه مشغول بازی هیجان انگیز کبدی بودند نوبت به پوریا که رسید سعید صدازد: آهای پوریا لنگ دراز، بیا وسط ببینم چه کار میکنی. پوریا که داشت آماده یک مبارزه جدی می‌شد، ناگهان زنگ خورد و بازی تمام شد. پوریا از صفتی که سعید به او داده بود دل‌خور …

داستان های پریا و پوریا مسخره نکن ادامه »