داستان های عمومی من

اغتشاش

ا هنوزده دوازده سالم بیشتر نبود ولی در بین بچه‌ها‌ی مدرسه محبوبیت خاصی داشتم. من با همه آن‌ها مهربان و برای تعدادی  از آن‌ها سنگ صبور بودم. همیشه سعی می‌کردم مشکلات و درد دل‌هایشان را حتی اگرنتوانم حل کنم، حداقل گوش کنم. به بزرگان و کادرمدرسه بسیار احترام می‌گذاشتم و سعی می‌کردم هنگام اوقات فراغتم …

اغتشاش ادامه »

اختراع

درجاده سلامتی پارک محله تعداد زیادی از بچه‌ها مشغول بازی بادوچرخه و اسکیت بردهایشان بودند. یادش آمد که چند وقت پیش که با پدر به این‌جا آمده بودند از پدر، قول خریدن دوچرخه را گرفته بود وبعد باهم یک بستنی  خوشمزه خوردند و به خانه رفتند. اما چند روز بعد در آن تصادف وحشتناک و …

اختراع ادامه »

شهرعینکی

 پیتر با پدربزرگش در خانه ی زیبای خودشان،  درشهری دورزندگی می کرد. پدر و مادرش اکثراوقات در ماموریت بودن و دو سه ماهی یک‌بار به آنها سر می زدند. پدربزرگ او خیلی مهربان بود و همیشه خاطرات زیبایی را برایش تعریف می‌کرد پیتر هم با علاقه آنها را گوش می‌کرد و از آن‌ها درس می …

شهرعینکی ادامه »

ساعت طلا

بالاخره شلوغ پلوغی های عروسی خواهرم هم گذشت. چندین روزی بود که مهمان های زیادی به خانه ما آمده بودند. خانه بزرگ ما دیگر جا نداشت. اکثرا از شهرستان آمده بودند. خاله و عمه و پسرعمه و دختر خاله و دوستان پدر و…آخر پدر سرشناس فامیل بود و دوست و فامیل و کشتیار زیاد داشت …

ساعت طلا ادامه »

آمپول مرگ

همه جا شلوغ بود. همهمه ی زیادی درهمه جا پیچیده بود. مه غلیظی درهوا پخش شده بود وافراد واجسام، به خوبی مشخص نبودند. آرام و سبکبال درحال قدم زدن بود .وقتی که خوب نگاه کرد، احساس کرد که مردم به جا ی راه رفتن درحال پرواز هستند. همه چیز با همیشه فرق داشت. خودش هم …

آمپول مرگ ادامه »

شب وصال

درشب زیبای مهتابی، پس از به یاد آوردن غصه‌ی از دست دادن بتی، فضای خانه برایش غیر قابل تحمل شده بود و احسا س نفس تنگی می کرد. سه ماه ازتنها شدنش می گذشت. سه ماهی که به اندازه صدسال گذشته بود. اما امشب حالت خاصی را تجربه می‌کرد. بیشتر ازهمیشه دل‌تنگ بتی شده بود …

شب وصال ادامه »

دمپایی ناراضی

ماشین حمل بار، از کارخانه تا جلوی درب فروشگاه بزرگ کفش فروشی شهررا باسرعت طی کرد. کارگران همه کفش‌ها ودمپایی‌ها را به داخل مغازه منتقل کردند و بعد از گرفتن امضای فاکتور و تحویل اجناس به فروشنده، رفتند. صاحب فروشگاه، با کمک کارگرها همه کفش ها را درجاها و طبقات مخصوص خودشان چیدند. و فروشگاه …

دمپایی ناراضی ادامه »

پاها

هرروز صبح، به غیر از روزهای تعطیل، این رویداد تکرار می‌شود. او باید سر ساعت، در محل کارش ساعت ورود ش را کارت بزند. مادر تند و سریع کارهایش را می کند و به سختی مرا بیدار می‌کند و درحالی که من هنوز خواب آلود هستم . چشمهایم را به زور باز می کنم . …

پاها ادامه »

لباس مخصوص پرنسس

در روزگارانی نه خیلی دور، دریک کاخ بزرگ و اشرافی خانواده پادشاه زندگی می کردند. خداوند به پادشاه و همسرش، یک دختر زیبا هدیه داده بود که پرنسس صدایش می کردند. پرنسس درخانواده سلطنتی، بزرگ و بزرگ‌تر می شد و از بس که هرچیزی خواسته بود برایش محیا کرده بودند، دیگر هیچ چیزی راضیش نمی …

لباس مخصوص پرنسس ادامه »

پشت سیم‌های خاردار

کوچه بلند و طولانی بود. تمام خانه ها نوسازی و بازسازی شده بودند. غیرازخانه‌ی مرموز که هنوز قدیمی  و مخروبه شده بود و هیچ کسی درآن تردد نداشت. صحبت های زیادی درمورد این خانه و اهالی آن در محله پیچیده بود. هرکسی، چیزی می گفت. خانه ای بزرگ و پراز درخت های قدیمی که یک …

پشت سیم‌های خاردار ادامه »