ماه: دی 1399

شهرعینکی

 پیتر با پدربزرگش در خانه ی زیبای خودشان،  درشهری دورزندگی می کرد. پدر و مادرش اکثراوقات در ماموریت بودن و دو سه ماهی یک‌بار به آنها سر می زدند. پدربزرگ او خیلی مهربان بود و همیشه خاطرات زیبایی را برایش تعریف می‌کرد پیتر هم با علاقه آنها را گوش می‌کرد و از آن‌ها درس می …

شهرعینکی ادامه »

ساعت طلا

بالاخره شلوغ پلوغی های عروسی خواهرم هم گذشت. چندین روزی بود که مهمان های زیادی به خانه ما آمده بودند. خانه بزرگ ما دیگر جا نداشت. اکثرا از شهرستان آمده بودند. خاله و عمه و پسرعمه و دختر خاله و دوستان پدر و…آخر پدر سرشناس فامیل بود و دوست و فامیل و کشتیار زیاد داشت …

ساعت طلا ادامه »

پرواز، با دو بال خواندن و نوشتن

                                                           به نــام خدا  دختری بود، درون‌گرا، لاغراندام و مودب. علاقه‌ی زیادی به خواندن و نوشتن و یاد گرفتن داشت. آرزوی پروازکردن برایش خیلی دست یافتنی بود …

پرواز، با دو بال خواندن و نوشتن ادامه »

داستان‌های پریا و پوریا انتظار

خانواده دور هم نشسته بودند و از هردری صحبت می کردند. سریال  کمدی تلوزیون را درکنار هم دیدند و میوه های آخر شب را هم خوردند. پریا دوباره برای بارچندمین به مادر گفت: مادر فردا یادت نرود، باید زودتر بلند بشوی تا به مدرسه برویم. مادر گفت: ای بابا چندین بار یک حرف را تکرارمی‌کنی؟ …

داستان‌های پریا و پوریا انتظار ادامه »

نکاتی در باره داشتن کلاس موفق حفظ قران به صورت آنلاین

                         به نام خدا تجربیات من مربی حفظ آنلاین قران هستم. مدت 10 سال است که به صورت حضوری و تلفنی با فراگیران، درموسسات و مدارس مختلف حفظ قران را تدریس کرده‌ام. از خرداد سال 99 وارد حیطه حفظ آنلاین شدم دراین مقاله می‌خواهم …

نکاتی در باره داشتن کلاس موفق حفظ قران به صورت آنلاین ادامه »

آمپول مرگ

همه جا شلوغ بود. همهمه ی زیادی درهمه جا پیچیده بود. مه غلیظی درهوا پخش شده بود وافراد واجسام، به خوبی مشخص نبودند. آرام و سبکبال درحال قدم زدن بود .وقتی که خوب نگاه کرد، احساس کرد که مردم به جا ی راه رفتن درحال پرواز هستند. همه چیز با همیشه فرق داشت. خودش هم …

آمپول مرگ ادامه »

جارو برقی

مدت زیادی بود که انجام کارهای سخت خانه، فشار زیادی به جسم و روحم وارد کرده بود. از طرفی مسئولیت خانواده و از طرفی بی پولی ورفت و آمدهای خانوادگی و مهمانی‌های زیاد داغونم کرده بود. زیر بار این همه کار خسته خسته بودم. دلم می‌خواست جایی برم و مدتی از این جا دور بشم. …

جارو برقی ادامه »

مهجوریت قران

درهوای صبحگاهی و مطبوع زیبای اول ماه مهر، وارد مدرسه شدم. قبلا یک بار برای آشنایی با خانم مدیر به این‌جا آمده بودم. هیاهوی آقاپسرهای ریزو درشت همه جا را پرکرده بود. صحنه زیبایی بود همه با روپوش های  نو و تمیزسبز رنگ و یقه های چهارخانه سبزوسفید، به صف ایستاده بودند. با خودم گفتم …

مهجوریت قران ادامه »

شب وصال

درشب زیبای مهتابی، پس از به یاد آوردن غصه‌ی از دست دادن بتی، فضای خانه برایش غیر قابل تحمل شده بود و احسا س نفس تنگی می کرد. سه ماه ازتنها شدنش می گذشت. سه ماهی که به اندازه صدسال گذشته بود. اما امشب حالت خاصی را تجربه می‌کرد. بیشتر ازهمیشه دل‌تنگ بتی شده بود …

شب وصال ادامه »