بلاگ

پایان صد داستان

  ن والقلم ومایسطرون  دوره اول و دوم صد داستان، از ترس این که نتوانم این کاررا به خوبی انجام بدهم، ازشرکت کردن درآن طفره رفتم . وفقط به مقوله یادگیری پرداختم. ولی دردوره سوم به خودم نهیب زدم ، تا کی می‌خواهی فقط ورودی داشته باشی. پس خروجی چه می‌شود؟ تصمیم گرفتم این  دو …

پایان صد داستان ادامه »

مسیر نوشتن

به نام خالق هستی آدمی در این دنیا برای به رسیدن به آرامش خود، به دنبال راهی می‌گردد و دراین راه عده‌ای موفق می‌شوند، عده‌ای هم، ناکام می مانند. به تعداد افراد بشر این راه‌ها متفاوت است. من از آن دسته افرادی هستم که چندین راه را آزمایش کردم و در نهایت به نوشتن رسیدم …

مسیر نوشتن ادامه »

تورنتو قسمت سوم پارک مرکزی شهر

HIGH PARK ORONTO عصر یکی از روزهای زیبای ماه می، به طرف پارک مرکزی شهررفتیم. پارکی با مساحتی بسیار زیاد. انواع درختان کاج و سرو و جنگلی، که قدمت زیادی داشت، درآن با نظم و ترتیب خاصی دیده می شد و فضا را بسیار دلنشین کرده بود. تعداد زیادی درخت گیلاس ژاپنی دراین پارک کاشته …

تورنتو قسمت سوم پارک مرکزی شهر ادامه »

ندای دل

ندای دل الف: اصلا دلم نمیخواد ازرختخواب بیرون بیام . بابا دیگر خسته شدم. ب:  بیخود باید بلند بشی کلی کارداری. الف: دلم میخواد مثل اونوقت ها مادر بیاد و با نوازش  های دست نرمش، من و صدا بزنه و بیدارم کنه. ب: برو بابا اون موقع ها گذشت. الف: اصلا کاش من یک پروانه …

ندای دل ادامه »

روز تولدم

حدود پنجاه و سه سال از شروع سفرم به این دنیا می‌گذرد و نمی دانم این قطار زندگی کی به ایستگاه آخر می‌رسد. درطی این مسیر فراز ونشیب‌های زیادی را تحمل کردم . چه لحظه های سختی که برمن گذشت و چه لحظه های شیرینی که تجربه کردم. الان که به باز بینی این مسیر …

روز تولدم ادامه »

110 پند به خودم

1-خودت باش 2-منظم باش 3-خوش لباس باش 4-برند بپوش 5-عطربزن 6-ورزش کن 7-خوش زبان باش 8-درلحظه زندگی کن 9-بسیار مطالعه کن 10-به طبیعت برو 11-گاهی فیلم کمدی ببین 12-گاهی ازته دل بخند 13 -درهرفصل یک سفر برو 14-همیشه لبخند یزن 15-صبورباش 16-خوش قول باش 17-غر نزن 18-سحرخیز باش 19-محرم راز دیگران باش 20-صدقه زیاد بده …

110 پند به خودم ادامه »

خاطره یک روز زیبا

خاطره  یک روز زیبا فقط صبح‌های زود، بود که خانه ما بی سرو صدا بود. آن هم، نه به‌خاطر ساکت بودن  اهالی خانه،  بلکه دلیلش فقط و فقط این بود که همه خواب بودیم.  تعدادمان کم نبود، هفت تا خواهر و برادر بودیم و معمو لا اکثر اوقات هم میهمان داشتیم و از هرگوشه و …

خاطره یک روز زیبا ادامه »

ورزش صبحگاهی درمدرسه

صبح‌ها، معمولا با صدای تلق و تلوق مادر، که در آشپزخانه مشغول آماده کردن صبحانه بود، بیدار می‌شدم و از رختخواب بیرون می‌آمدم . اتاقی که من درآن می‌خوابیدم یک پنجره کوچک، به آشپزخانه داشت که به اندازه، رد شدن یک سینی بود ودسترسی آسان به آشپزخانه را اعمال می کرد. من شب ها  زیر …

ورزش صبحگاهی درمدرسه ادامه »

درباره ما

من کیستم؟

من کیستم؟ به نام خالق زیبایی ها درسال هزار و سیصد و چهل و شش، درماه شهریور، فصل فراوانی هندوانه، خربزه،  انجیر و انگور، درشهر تهران در محله‌ی‌ نارمک  و در خانواده ‌ی چهارنفره،  چشم، به جهان گشودم. از آنجا که دو، برادر داشتم، پدر و مادرم، با نذر و نیاز، ازخداوند، دختری طلب  کردند. …

من کیستم؟ ادامه »