داستان های عمومی من

لباس مخصوص پرنسس

در روزگارانی نه خیلی دور، دریک کاخ بزرگ و اشرافی خانواده پادشاه زندگی می کردند. خداوند به پادشاه و همسرش، یک دختر زیبا هدیه داده بود که پرنسس صدایش می کردند. پرنسس درخانواده سلطنتی، بزرگ و بزرگ‌تر می شد و از بس که هرچیزی خواسته بود برایش محیا کرده بودند، دیگر هیچ چیزی راضیش نمی …

لباس مخصوص پرنسس ادامه »

پشت سیم‌های خاردار

کوچه بلند و طولانی بود. تمام خانه ها نوسازی و بازسازی شده بودند. غیرازخانه‌ی مرموز که هنوز قدیمی  و مخروبه شده بود و هیچ کسی درآن تردد نداشت. صحبت های زیادی درمورد این خانه و اهالی آن در محله پیچیده بود. هرکسی، چیزی می گفت. خانه ای بزرگ و پراز درخت های قدیمی که یک …

پشت سیم‌های خاردار ادامه »

باغ انار بانو

 مدرسه پرازهیاهوی بچه ها بود. از تنها اتاق طبقه دوم خانه، حیاط مدرسه دیده می شد. با این که بانو، پیر شده بود و لی هنوزعاشق بچه ها بود و صدای بچه ها به او آرامش می داد . ساعت ها برروی صندلی راحتیش می نشست و بچه ها را تماشا می‌کرد. همسرش، به دیارباقی …

باغ انار بانو ادامه »

فشنگ

مادر مهدی، خیلی نگران بود. چند وقتی بود، که جنگ نابرابری در کشور، شروع شده بود. و هربار که رادیو مارش عملیات می زد،  دل او هم مانند دل بسیاری دیگر از مادران این سرزمین، به دلشوره می افتاد و انگار که درآن رخت بشویی، به تلاطم می افتاد و این دل نگرانی تا زمانی …

فشنگ ادامه »

پشت بام

خوشحال بود، که امروز به دانشگاه نمی رود. دیشب آخر وقت، از طرف استاد، پیامکی آمد، که به دلایلی امروز کلاس ندارند و رفتن به دانشگاه اختیاری است. پس تصمیم گرفت، کمی بیشتر از روزهای تعطیل دیگر در رخت‌خواب بماند. خانه ساکت بود. پدر به شرکت و مادر به دانشگاه رفته بودند. برای خودش حسابی …

پشت بام ادامه »

خودکار آبی خودکار قرمز

خودکار آبی خودکار قرمز آقای مدیر به تازگی دفتر جدیدش را افتتاح کرده بود. او تمام تلاشش را کرده بود که از زیباترین، بهترین و مرغوبترین اجناس درچیدمان اتاقش استفاده کند. میز کار آقای مدیر، تازه ساخته شده بود. جنس میزازچوب گران قیمت وبه رنگ قهوه ای سوخته  بودو بوی نوبودن آن درهوا پخش شده …

خودکار آبی خودکار قرمز ادامه »

پرسفید

حبیب مثل همیشه، درکنار حیاط مشغول آب و دانه دادن به پرسفید بود. او آن قدراین کاررا باعشق انجام می داد که گذر زمان را نمی فهمید و ساعت ها با اومشغول بازی  می شد. حتی هنگام غذا خوردن باید اورا برروی زانوی خودش قرار می داد تااین که خیالش راحت باشد و از ته …

پرسفید ادامه »

نفت خوراکی

نفت خوراکی دست های کوچولوو نرم و نازش را که نوازش می کردم تمام غصه هایم فراموش می شد. و درآغوش گرفتنش مرهمی بود برای زخمهای عمیقی که توی این یکی دوساله برجسم و روحم نشسته بود. زخمی که براثر یک ازدواج  ناخواسته و مصلحتی از طرف پدر تایید شده بود و مرا که تازه …

نفت خوراکی ادامه »

پری دریایی

اقیانوس بی کران آبی، آرام آرام در حرکت بود و تلالو نور خورشید برروی آب ها ی زیبا و تمیز، منظره بی بدیلی را رقم زده بود. رنگین کمان زیبا به همه موجودات لبخند می زد. پس از باران لطیفی که آمده بود همه جازیباتر از همیشه شده بود. پری دریایی پس از کلی شنا …

پری دریایی ادامه »

رویایی که محقق نشد

ولوله ای در مدرسه به راه افتاده بود، بعد از سخنرانی مدیر مدرسه، آقای بهنام،  ونشان دادن لباس فرم مخصوصی که  برتن  دو نفز از دانش آموزان کرده بودند، بیشتر بچه ها از جمله من که روحیه فداکاری و کار در تیم ها و انجمن ها را داشتیم از این خبر بسیار خوشحال شدیم. من …

رویایی که محقق نشد ادامه »