پشت سیم‌های خاردار

کوچه بلند و طولانی بود. تمام خانه ها نوسازی و بازسازی شده بودند. غیرازخانه‌ی مرموز که هنوز قدیمی  و مخروبه شده بود و هیچ کسی درآن تردد نداشت. صحبت های زیادی درمورد این خانه و اهالی آن در محله پیچیده بود. هرکسی، چیزی می گفت. خانه ای بزرگ و پراز درخت های قدیمی که یک در چوبی و کهنه داشت. هیچ‌وقت رفت و آمد کسی را ندیده بودند ولی گاهی صدای ضعیفی، شبیه اره کردن  چوب و میخ کوبیدن درفضا می پیچید، ولی هیچ کسی نمی دانست که این صدا ازکجا وبرای چیست .
همه ی مردم، الخصوص بچه ها از این خانه می ترسیدند. دیوارهایش خیلی بلند نبود ولی لبه‌ی آن را با سیم ها ی خاردار پوشانده بودند. درلابلای سیم های خاردار، تکه های پارچه، برگ، پلاستیک و انواع آشغال به چشم می خورد.
تام، به تازگی خیلی کنجکاو شده بود تا درمورد آن خانه چیزهای بیشتری بداند. اما از هرکسی سوال می کرد، همه جواب سربالا می دادند .
بچه ها درکوچه جمع شده بودند و فوتبال بازی می کردند. ناگهان براثر شوتی که جرج کرد، توپ ازبالای سیم خاردار به داخل حیاط خانه‌ی مرمروز افتاد. همه عصبانی شدند و به او گفتند: که باید خودش برود و توپ را بیاورد . اما جرج، با اینکه قد بلند و هیکل درشتی داشت، از این کار امتناع کرد و گفت: من که جرات ندارم به حیاط این خانه بروم. تام که فرصت خوبی پیداکرده بود، پرسید: چرا مگر این خانه چه عیبی دارد؟ بچه ها نگاه عاقل اندرسفیهی به او کردند و گفتند: یعنی تو نمی دانی که این جا خانه ارواح است. تام گفت: شما از کجا می‌دانید. بیل گفت: این را همه می دانند. اما تام گفت: من تاچیزی را به چشم خودم نبینم قبول نمی کنم. جرج گفت: خوب اگر خیلی شجاع هستی برو توپ را بیاورو خودت خانه ارواح را ببین. همه زیر خنده زدند. بچه ها  دوباره گفتند: نه بابا این کار خطرناک هست. بیایبد باهم یک توپ دیگر بخریم و از آن بگذریم. قائله پایان یافت ولی فکر تام، بدجوری درگیر این ماجرا شده بود. تام تصمیم گرفت درباره این خانه ازهمه سوالاتی بکند.
تام : مادر، راست است که خانه قدیمی کوچه پشتی خانه ارواح است.
مادر: من که ندیدم. ولی از وقتی که به این محله آمده ایم، مردم همین را می گویند. درمورد اهالی این خانه هم حرف هایی می زنند که نمی دانم راست است یانه. می‌گویند: مرد این خانه همسر و فرزند ش را کشته و فرار کرده است. واز آن زمان، این خانه درتسخیر روح زن او است. تام گفت: چه کسی از این ماجرا خبر بهتری دارد . مادرجواب داد همسایه کناری آن خانه پیرمرد نجاری است، که همه می گویند، برادر یا دوست همان مرد این خانواده، بوده است، ولی من تاحالا از او چیزی نپرسیدم و نمی‌دانم راست است یا دروغ.
تام تصمیم گرفت از مرد نجار که واتسن نام داشت، سوالاتی دراین مورد بکند.
با شک و تردید تمام، به سمت همسایه ی خانه مرموز رفت. مغازه ای کوچک و با نور زرد کم رنگ . پراز خرده های چوب و اره و وسایل نجاری . پیرمردی در پشت میز نشسته بود و انواع مجسمه های چوبی و وسایل چوبی از جمله میز تحریرو نردبان و … درآن به چشم می خورد. مرد گفت: کیستی؟  کاری داری؟ پسرک دست و پایش را گم کرد و برای این که به خودش مسلط بشود با تته پته پرسید:   ببخشید این مجسمه چند است. مرد سرش را بلندکرد . صورتی گرد با پوستی روشن، داشت موهایش فرفری و سفید بود و یک عینک گرد و ته استکانی روی چشمانش بود. از زیر عینک، نگاهی به تام کرد و گفت: کدام‌یک را می‌خواهی ؟ پسرک یک مجسمه زن و کودکی درآ غوشش را نشان داد و گفت: این. پیرمرد گفت: دو دلار. دوباره سرش را پایین انداخت. پسرک گفت: ببخشید آقا، این ها را شما درست می کنید؟ مرد سرش را بالا آورد و گفت: می‌خواهی بخری یا می خواهی سین جین کنی؟ تو چه کار داری چه کسی ساخته می‌خواهی بخری یانه؟ تام گفت: بله می‌خواهم، ولی الان پول نیاوردم. دوبار ه می آیم. و با سرعت از مغازه خارج شد.
اونتوانسته بود سوالاتش را کامل بپرسد. به طرف خانه به راه افتاد. شب شده بود. کوچه خلوت و تاریک بود و صدایی بجز نسیم باد نمی آمد. به درب خانه مرموز رسید، صدای ضعیفی به گوشش خورد. مانند اره کردن یا سمباده کشیدن روی چوب بود. خوب دقت کرد صدا در هوا می پیچید و درست معلوم نبود که از کدام سمت می آید اما به نظرش آمد که این صدا از داخل خانه مرمروز می آید ولی گفت: نه حتمن توهم می‌زنم. حتمن خیالاتی شده ام.
بازی، با هیجان زیادی ادامه داشت. جرج مرتب شوت می زد و توپ به داخل دروازه می رفت و فریاد بچه ها به هوا بلند می شد. بازی تازه گرم شده بود که دوباره توپ به هوابلند شد و درجلوی چشم بچه ها، درپشت سیم های خاردار ناپدید شد. داد و هوار و اعتراض بچه ها بلندشد. این چندمین توپ آن ها بود که از دست می‌رفت.
تام که تازه گرم هیجان و بازی شده بودگفت: این که نمی شود، ماهرروز توپ بخریم وهمه آن ها دراین خانه محبوس بشود. من الان می‌روم و زنگ میزنم و توپ را می گیریم و تا بچه ها خواستند، چیزی بگویند، دستش را روی زنگ گذاشته بود و فشار می داد. ولی هرچه فشار داد، صدایی درنیامد. همه ی بچه‌ها خندیدند و گفتند: بابا این زنگ که سال هاست از کار افتاده. اگر راست می گویی برو از بالای دیوارو خودت آن را بیاور. 
تام ازطرفی جرات نمی کرد ازدیوار بالا برود و از طرفی هم، رگ غیرتش به جوش آمده بود و واقعا دلش می‌خواست که بداند دراین خانه چه خبر است.
وپس از کلنجاررفتن با خودش احساس بزرگی کرد و دریک چشم به هم زدن به بالای درپرید و دستش به سیم های خاردار گیر کرد و زخمی شد. ولی به روی خودش نیاورد و خودش را بالا کشید . بچه ها تعجب کرده بودند و بعضی ها نفسهایشان را حبس کرده بودند و بعضی دست می زدند و بعضی هم سوت می زدند و تشویق می کردند. تام از آن بالا نگاه کرد. حیاطی پراز درختان سرسبز و باغچه هایی پراز برگهای پاییزی و یک حوض، که معلوم بود مدتهاست، خالی مانده ولی اثری از زندگی نمی دید. درگوشه حیاط ، قفس بزرگی دیده می شد، که انگار قبلن مرغ و خروس درآن بوده است. به پایین پرید و تعداد زیادی توپ را درکنار دیوار دید. ناگهان احساس کرد سایه ای از پشت پنجره رد شد ولی باخودش گفت: خیالاتی شده ام و سریعا دوتا از توپ ها را برداشت و ازدر بیرون رفت. صدای تشویق و هوراهای بچه ها بلندشد.  بچه ها، مرتب از او درباره داخل خانه وچیزهایی که دیده بود می پرسیدند. او هرچه را که دیده بود، تعریف کرد، اما از سایه چیزی نگفت.
چندروزی گذشت هربار که از جلوی درب خانه رد می شد، یاد آن صحنه می افتاد و صحنه ازجلوی چشمش دورنمی شد. بالاخره یک روز تصمیم گرفت، که به آن خانه برود و همه جایش را بگردد و شاید گنجی درآن جا باشد. شب ها کابووس ارواح آن خانه، را می دید ولی نمی توانست باخودش کنار بیاید و این فکر مرتب درذهنش بود.
بالاخره یک روز، تصمیمش را گرفت و نامه ای برای مادرش نوشت و روی میزش گذاشت. درآن نوشت، که درفلان روز و فلان ساعت به خانه مرموز رفته است ، اگر برنگشت، همه بدانند که او چه جسارت و شجاعتی داشته است.
کنار دیوار رسید، هیچ کسی درکوچه نبود. با یک حرکت به بالای در پرید. وهمه جا را نگاه کرد اما خبری  ازموجود زنده ای نبود. به طرف حوض رفت. خشک و خالی بود. اطراف راخوب نگاه کرد. به طرف ساختمان وسط حیاط رفت. به پنجره ها نگاه کرد پرده ها ی سبزرنگی آویزان بودند و داخل خانه معلوم نبود.
دستگیره دررا چرخاند توقع داشت قفل باشد، ولی نبود و در باز شد.  قلبش تند تند می زد. می‌خواست برگردد. ولی نه تا اینجا آمده بود، باید راز این خانه را می‌فهمید. وارد سالن شد. نور ضعیفی از لابلای پنجره به داخل می تابید. اولین چیزی که چشمش افتاد، مجسمه های ساخته شده بر روی دکور خانه بود.  چندین قاب عکس قدیمی و سیاه سفید برروی دیوار به چشم می خورد. ناگهان به یادش افتاد که این مجسمه‌ها، شبیه مجسمه های مرد نجار همسایه  است . تعجب کرد و به کنجکاویش ادامه داد. هیچ صدایی نمی آمد. وسایل خانه کهنه ولی تمیز بودند. پس باید کسی این‌جا زندگی کند. ناگهان صدای ضعیفی را از پشت سرش شنید و قلبش به تپش افتاده بود. عرق کرده بود و جرات برگشتن و نگاه کردن نداشت. ناگهان دستی برشانه اش خورد. چشمانش را باز کرد این‌جا کجا بود؟ همه چیز برایش بیگانه بود. به این طرف و آن طرف نگاه کرد. واقعا نمی دانست که کجاست؟ پیرمردی بالای سرش ایستاده بود. شروع به صحبت کرد و گفت: آن قدرها هم که فکر می‌کنی شجا ع نیستی پسر؟
چرا بی‌هوش شدی من که ترس ندارم. تام، تازه متوجه شده بود، که چه اتفاقی افتاده است. بله اودر خانه مرموز بود. ولی این پیرمر د کیست؟ باترس ولرز بلند شد. هنوز سرش گیج می رفت.
پیرمرد گفت: چرا این‌قدر برای شما مهم است، که  سراز کار همه دربیاورید؟ چرا نمی گذارید مردم درخلوت خودشان باشند؟  من ازدست شما بچه ‌های فضول چه کارکنم؟
تام کم کم جرات پیدا کرد که حرف بزند و پرسید: شما این جا زندگی می کنید؟ پیرمرد نگاه غضبناکی به اوکرد و گفت: تو پس از سالها خلوت  مرا به هم زدی، حالا خودت بگو با تو چه کار کنم؟ تام دوباره گفت: من واقعن قصد اذیت کردن کسی را ندارم ولی خیلی کنجکاو بودم که ببینم این صدایی که ازاین خانه می آید چه هست؟ خوب شما هم باشید، کنجکاو می شوید. مرد سرش را پایین انداخت و رویش را از او برگرداند و یک نوشیدنی گرم برای خودش ریخت و کنار پنجره قدیمی نشست و آه بلندی کشید. تام دوباره نگاهی به اطرافش انداخت.
درگوشه ای از اتاق تعدادی وسایل چوبی ویک گهواره کودک  چوبی که رویش را با یک تور پوشانده بودندرا دید.
نمی دانم باتو چه کارکنم؟ اگربگذارم بروی راز مرا فاش خواهی کرد و اگر همین جا زندانیت کنم…و دیگر هیچ نگفت.
تام مردد مانده بود، که چه عکس العملی از خودش نشان بدهد. به درنگاهی انداخت. با خودش گفت: من می‌توانم با سرعت از درخارج بشوم و فرار کنم. اما نه، حالا که نصف راز را فهمیده ام، باید بمانم و بقیه اش را هم بفهمم. درثانی این پیرمرد اصلا آدم بدجنس و بدی به نظر نمی آید.
پس محکم تر نشست و پرسید: می‌شود خواهش کنم که شما، دلیل پنهان شدنتان را دراین خانه قدیمی به من بگویید؟ پیرمرد که دیگر احساس کرده بود راز بودنش، فاش شده است. تصمیم گرفت، حالا که پس از سال‌ها، هم صحبتی پیداکرده ، اسرار درونیش را فاش کند.
پسر نگاهی به میز انداخت و دید که مواد غذایی تازه و خوردنی برروی آن فراوان است و پرسید: شما از کجا این ها را آورده اید شما که از خانه بیرون نمی روید؟ یعنی کسی تا حالا ندیده که درب خانه شما باز شود یا رفت و آمدی دراین‌جا باشد. ومرد آرام آرام نگاهش کرد ودرنگاهش یک دنیا حرف نگفته موج می زد. روبه پنجره کردو نگاهش را به افق دوخت.
حدود ده سال پیش، من و همسرم با خوشبختی دراین خانه زندگی می کردیم. سال‌ها بود، که بچه دار نشده بودیم وتنها غصه ما  داشتن بچه بود. شغل من نجاری بود و درکنار همین خانه مغازه داشتم . تام گفت: همین مغازه ای که الان هم نجاری است؟ پیرمرد انگار نشنیده بود، ادامه  داد روزگار خوب و شیرینی داشتیم. چند تا شاگرد نجاری داشتم که به آن ها نجاری و درودگری یاد می دادم. همسرم هم خیلی مهربان بود. بالاخره خداوند به ما کودکی هدیه داد و همسرم باردار شد. آن‌قدر خوش‌حال بودیم که نمی فهمیدیم روزها به چه سرعتی می گذرد.
تا آن شب که باران تندی  آمد و انگارکه،  تمام خوشبختی مارا با خودش برد. تام سرجایش جابجا شد وچشمانش گرد شده بود.
آن شب، همسرم، شام  خوش‌مزه ای درست کرده بود. من باید می رفتم، مقداری چوب بیاورم. به او گفتم تا غذا را آماده کند، برمی گردم. وبا ماشین درباران شدید بیرون رفتم. هوا خیلی تاریک بود. جایی را نمی دیدم. برف پاک کن ماشین هم دیگر نمی توانست .ازپس باران تند بربیاید. هیچ ماشینی یا عابر پیاد ه ای درخیابان نبود. همین‌طور که درتاریکی وباران می‌رفتم، احساس کردم ضربه ای یاچیزی به ماشینم خورد ولی اعتنا نکردم. کارم را انجام دادم و برگشتم. خیس خیس شده بودم  موهایم را خشک کردم و لباس‌های خیسم را عوض کردم وباهمسرم شام را خوردیم و خوابیدیدم.
صبح بارا ن بند آمده بود. هوای مطبوعی بود. بیرون رفتم تا درمغازه را باز کنم . شاگردانم آمدند. ولی واتسون نیامد. واتسون یکی از شاگردانم بود. تانزدیکی ظهر صبرکردم. غروب با چشمانی گریان و نالان اورا دیدم و علت غیبتش را پرسیدم. بغضش ترکید و خودش را درآغوشم انداخت و های های گریه کرد. اورا آرام کردم تا بتواند صحبت کند. بالاخره آرام شد و به حرف آمد. او گفت: شب گذشته درباران شدید، یک ماشین به پسر 8ساله اش زده و فرار کرده و فرزندش درتاریکی و زیر باران  مانده و مرده. سیل اشکش سرازیر بود. ناگهان رعشه ای بربدنم افتاد. به یاد صدایی که درزیرباران شنیده بودم افتادم نکند؟ دنیا دور سرم چرخید و داشتم از هوش می رفتم که جلوی خودم را گرفتم و از او خواستم مکان سانحه را به من نشان بدهد و نا باورانه اومرا به همان نقطه ای برد که من صدا را شنیده بودم. دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. من هم با او شروع به گریه کردم. واورا تا خانه اش مشایعت کردم. وصدای شیون همسرش را از داخل شنیدم و از همان دم در برگشتم. به خانه که رسیدم همسرم  مرادید با تعجب، نگاهم می کرد. وقتی علت را پرسید: فقط جریان سباستین و پسرش را گفتم و همسرم با ناراحتی گفت: آخی چه اتفاق وحشتناکی.  چه راننده بی وجدانی بوده که به کودک زده و فرار کرده است. خواستم چیزی بگویم، ولی حرفم را خوردم. آن شب را تا به صبح مثل مرغ سرکنده بودم .خوابم نمی برد. وقتی هم که خوابیدم کابووس می‌دیدم و قیافه سباستین و پسرش یک لحظه از جلوی چشمشم دور نمی شد.
پلیس محلی، به دنبال قاتل و ماشینش بود و تمام کوچه ها و خیابان ها را می گشت. به یاد ماشینم افتادم. سریع به سراغش رفتم . بله چراغ سمت راست ماشینم شکسته بود. هول شده بودم سریع ماشین را به پارکینگ آوردم و روی آن را با چادرش پوشاندم . همسرم از کارهای من و حال بدم تعجب کرده بود. دیگر نمی توانستم این راز را مخفی کنم اورا به اتاق بردم و گفتم می‌خواهم رازی را به تو بگویم، ولی باید قول بدهی سروصدا نکنی و ناراحت نشوی. باید کمکم کنی . چشمان همسرم از تعجب گردشده بود با نگاهی نگران و پرسشگر به من خیره شد.  بغضم ترکید و شروع به صحبت کردم و همه قضیه آ ن شب را برایش تعریف کردم. ناگهان از حال رفت. دست و پایم را گم کرده بودم. فوری یک نوشیدنی شیرین و خنک برایش آوردم به او خوراندم و کنارش نشستم و هردوشروع به گریه کردیم. او ماتش برده بود و اشک هایش، گوله گوله برروی صورتش می غلطید . ساعت‌ها با هم گریه کردیم. خانه درسکوت عمیقی فرو رفته بود. هیچ‌کدام اشتها نداشتیم و من نگران فرزندی که درشکم همسرم بود، بودم. بالاخره اوبه حرف آمد و گفت: حالا چه کار کنیم؟ من هم گفتم نمیدانم . وچند ساعت باهم تبادل نظر کردیم.
اول صبح بود. خورشید تازه بیرون آمده بود و مثل هرروز نورافشانی می کرد. همسرم را درآغوش گرفتم و از اوخداحافظی کردم. درخانه رابستم .نگاهی به خانه و مغازه ام انداختم و به طرف پاسگاه رفتم و سراغ رییس را گرفتم.
 سرگرد. با صدای رییس از جا پریدم. تمام ماجرا را تعریف کرده بودم و احساس سبکی می کردم. اورا به سلول ببرید.
روز دادگاه، همسرم حاضرنبود. هرچقدر نگاه کردم آشنایی ندیدم. حتی سباستین هم خودش نیامده بود و وکیلش  به جای اوصحبت می کرد. حکم اعدام صادر شد. سرم گیج می‌رفت و دنیا برایم تمام شده بود. مرگ را پذیرفتم و به سلولم رفتم . نمی دانم چند روز بود که درآن جا بودم. بدنم داغ داغ بودم وفقط  تشنه بودم به زحمت،  مقداری آب نوشیدم .
چندروز بعد از بلندگو صدایم کردند. ژپتو ملاقاتی داری. با سرعت خودم را به محل ملاقات رساندم، به خیال این‌که همسرم را ببینم اما او نبود. واتسن بود، که با چهر ه ای نگران و افسرده به ملاقاتم آمده بود. از او احوال همسرم را پرسیدم . سکوت کرد و فقط گفت: که سباستین ترابخشیده و حکم اعدامت را لغو کرده و قاضی هم موافقت کرده است. اما قانون می گوید که تو باید حبس ابد را بگذرانی . نمیدانستم خوشحال باشم  یا ناراحت. ولی دلم می‌خواست که زودتر بمیرم تاچشمشم به چشم سباستین نیفتد. اگر آن شب پسرش را به بیمارستان می بردم، الان این جا نبودم  و پسرک بیچاره، درکنار پدرو مادر ش زندگی می کرد.
اما دیگر دیر شده بود واتسن رفت و دیگر هیچی نگفت. وقتی که از اعدام رهایی پیداکردم، امید تازه ای به دلم افتاد. حالا فکر می کردم که می توانم تولد فرزندم را حتی در زندان ببینم و او به ملاقاتم خواهد آمد.
روزها سپری شد با حسابی که کرده بودم دیگر باید فرزندم به دنیا می آمد ولی نمیدانم چرا همسرم به دیدنم نمی امد خوب شاید حال و روز مساعدی ندارد. روزملاقات، دوباره واتسن به ملاقاتم آمده بود. ناراحت و افسرده بود وفهمیدم حامل خبر بدی است.
 بله همسرم به هنگام زایمان به‌خاطر ضعیف شدنش دردوماه گذشته با فرزندم هردو از دنیا رفته بودند. واسن گفت: که اززمانی که ژپتو به زندان رفته و  همسرش بیمار شده ودربستر بیماری افتاده است. با شنیدن این حرف دنیا دور سرم چرخید. من با یک بی احتیاطی هم پسر دوستم را کشته بودم و هم باعث مرگ همسرو فرزندم شده بودم و مردم مرا قاتل صدا می کردند.
یک ماه  نتوانستم چیزی بخورم و فقط آب در دهانم می ریختند. دلم می‌خواست بمیرم و دیگر زند ه نباشم . افسرده شده بودم و با هیچ‌کسی حرف نمی زدم. تایک سال به همین منوال گذشت. یک روز دوباره واتسن به دیدنم آمد.
 هروقت او می‌آمد خبر بدی داشت. اما، این دفعه مقداری چوب و سمباده و وسایل نجاری آورده بود. مشاور زندان به او گفته بود که اگر من درزندان سرگرم کاری نشوم به زودی به سبب افسردگی، خواهم مرد. اوهم برایم وسیله آورده بود تا  کار کنم و زنده بمانم . پنج سال درزندان ماندم و کارهای چوبی زیادی را برای زندانیان و زندان ساختم. تا این که بخاطر هنرم و اخلاق خوبم، مورد بخشش قانون و رییس زندان قرارگرفتم و آزاد شدم . ولی چه آزادی؟
 من که روی رفتن به خانه و محل را نداشتم ودلم نمی‌خواست هیچ کسی را ببینم به واتسون گفتم: جای من همین جا خوب است اما واتسن گفت: توآزاد شده ای و باید به خانه ات برگردی. با هم فکر کردیم که یک درمخفی از مغازه بازکنیم تا من از درب اصلی خانه رفت وآمد نکنم و کسی مرا نبیند. اوهم کمک کرد و دررا ازپشت قفس خالی مرغ و خروس ها به سمت  مغازه باز کردیم و من شبانه پس از آزادی، یواشکی به خانه ای که دیگر بوی بدبختی و مرگ می داد برگشتم. چندین بارمی‌خواستم خودکشی کنم. جای جای خانه بوی همسرم را می داد آه  از دست آن شب لعنتی.
تام که محو حرفهای ژپتو شده بود، یادش افتاد، چندساعت است که ازخانه بیرون آمده و الان مادرش به سراغش خواهد آمد.
پس ازاو خواست که بقیه ماجرا را برایش تعریف کند تا زودتر برود.  ژپتو آه بلندی کشید وگفت: الان چندین سال است که تک و تنها دراین خانه زندگی می‌کنم باهیچ کسی هم بجز واتسن تماس ندارم. همدم من همین چوب‌ها و میخ‌ها و مجسمه‌ها هستند. یعنی حوصله دیدن کسی را ندارم. گاهی مجسمه هایی از مادر و کودک یا حیوانات درست می‌کنم . گاهی هم میز یا نردبان یا وسایل تزینی درست میکنم و واتسن آن ها را درمغازه می فروشد. مغازه را هم به واتسن داده ام تاهم خودش کار کند و هم مایحتاج زندگی مرا برایم مهیا کند.
پیرمرد احساس سبکی کرد. انگار همه این حرفها دردلش غم‌بادی درست کرده بودند که با بیرون ریختن آن‌ها دلش سبک شده بود.
تام بلند شد که برود پیرمرد از او خواست که این اسراررا تا زمانی که او زنده است برای کسی نگوید و دیگر هیچ وقت هم به آن جا نرود. تام خداحافظی کرد و به طرف در رفت. پیرمرد صدایش کرد و یکی از مجسمه هایی را که به شکل اسب بود به او داد و ازاو خداحافظی کرد و گفت: این مجسمه را ازمن به یادگار داشته باش واز زندگی من درس عبرت بگیر. انسان ممکن است دریک لحظه همه ی چیزهای مهم زندگیش را ازدست بدهد. همیشه با چشم باز و آگاهی زندگی کن تا پیروز باشی.
تام به چشمان پرازغصه او نگاهی کرد ولی هیچ نگفت و از درب مخفی به بیرون کوچه هدایت شد و واتسن او را دید ولی عکس العملی نشان نداد.
 
 
 
 
 
 

2 دیدگاه دربارهٔ «پشت سیم‌های خاردار»

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *