پرسفید

حبیب مثل همیشه، درکنار حیاط مشغول آب و دانه دادن به پرسفید بود. او آن قدراین کاررا باعشق انجام می داد که گذر زمان را نمی فهمید و ساعت ها با اومشغول بازی  می شد. حتی هنگام غذا خوردن باید اورا برروی زانوی خودش قرار می داد تااین که خیالش راحت باشد و از ته مانده های غذای خودش هم اورا بهره مند کند.
هیچ وقت روزی  که او را درکنار حیاط زیر درخت سیب پیداکرد را فراموش نمی کند . گربه بی حیا بعداز این که به بالای شاخه رفته بود و با یک حرکت کبوتر مادر را به دندان گرفته بود، لانه را نیز به زمین انداخته بود. و جوجه گنجشک بیچاره درحالی که به شدت قلبش می تپید بی پناه و گرسنه درکنار حیاط افتاده بود. شاید اگر حبیب به فریادش نرسیده بود او مرده بود ویا خوراک گربه شده بود.
حبیب که او را پیداکرد، بی رمق و بی حال بود و به زور نفس می کشید. او را به درون حوله ای پیچید
 و درگوشه ا ی از اتاق، قرار داد، مقداری برنج پخته و ظرف کوچک آبی را هم در کنارش گذاشت و بعداز ساعتی درکمال ناباوری اورا دید که به خوردن برنج‌ها مشغول شده است و بدینصورت او در کنارحبیب بزرگ شد و پرو بال درآورد.
زمانی که رشد بالهایش کامل شده بود، حبیب از لبه پنجره او را به بیرون پرتاب کرد تا پرواز را به اویاد بدهد. بارها و بارها این کاررا تکرار کرد. بالاخره یک روز پرسفید، پر کشید و به بالای درخت پرید و از این شاخه به آن شاخه پرید تا از نظر حبیب دور شد و دیگر اوارا ندید. ناگهان دلش هری پایین ریخت . یعنی پرسفید برای همیشه پرکشید و رفت ؟ آه بلندی کشید و آرزو کرد که او دوباره برگردد .
صدای قو قو لی قوقو خروس بلند شده بود و آفتاب زیبا کم کم خودنمایی می کرد. صدای تیک تیکی  به گوشش خورد. چشمهایش را باز کرد و به دنبال صدا گشت اما چیزی ندید. به دنبال صدا  ازجایش بلند شد. صدا از پشت پنجره بود. وقتی که پرده را کنار زد با ناباوری چشمش به پرسفید افتاد، که آن جا نشسته بود. از خوشحالی فریادی زد که پرسفید ازاین صدا ترسید و به پرواز درآمد و برروی شاخه درخت نشست. به سرعت از اتاق بیرون آمد و مقداری گندم در کف دستش ریخت و منتظرماند تا پرسفید برای خوردن دانه ها برروی دستش بنشیند.  پرسفید بدون معطلی برروی دست او نشست و اورا خوشحال کرد.
بهارو فصل کوچ کردن به سمت ییلاق بود. خانواده آماده می شدند تا به دیار دیگری بروند و چندماهی را درآن جا به سرببرند. اسب‌ها و الاغ‌ها و بار آ ن ها وگله گوسفندان آماده  شد و موقع رفتن بود. حبیب کنار اسب قرار گرفت و خواست سوار بشود و قفس کبوتر هم دردستش بود. از شب قبل برای او آب و دانه و جا ی نرم و گرم، آماده کرده بود. پدر و مادر تا این صحنه را دیدند بنای مخالفت را گذاشتند و گفتند، تو خودت هم به زور برروی اسب می نشینی، چگونه می خواهی از کبوترت هم نگهداری کنی اورا پرواز بده و بگذار برود. از والدین اصرار و از حبیب انکار.
  پرسفید تازه تپل و مپل و پرهایش مثل برف سپید و درخشان شده بود و حسابی به هم عادت کرده بودند.  بالاخره او با قفس برروی اسب نشست وبا خانواده و کلی اسباب و اثاثیه راهی سفری طولانی شدند. سفری که برای او حامل خبربدی بود. و خاطره خوشی از آن به جا نماند.
بیابان ها سرسبز و زیبا و هوای مطبوعی درجریان بود. یک روز کامل راه رفتند تا به آبادی رسیدند و قرار شد شب را درآن جا اتراق کنند و فردا دوباره به راهشان ادامه بدهند و درکاروانسرای  پیاده شدند و به خوردن شام و سپس استراحت پرداختند.
سرو صدای زیادی می آمد. غیراز آن ها تعداد مردم دیگری هم بودند که شب قبل برای استراحت درآن جا مانده بودند و درتاریکی شب نتوانسته بودند درست همدیگر را ببینند .  صبح شد و کاروان ها کم کم برای حرکت آماده می شدند. حبیب، درحال غذادادن به پرسفید بود و اورا از قفس بیرون آورد تا کمی را ه برود و بپرد .
ناگهان، صدای ماشینی و بعد هم ترمز شدید ی بلند شد. همه با تعجب به طرف صدا یرگشتند . ماشین گشت راهداری بود. یک جیپ سبزارتشی که جلوی کاروانسرا ایستاد و گردو خاک زیادی بلند کرد. از میان، گردو خاک، هیکل درشت مردی به چشم خورد که لباس ارتشی برتن و چکمه زمخت و مشکی به پا داشت و با دقت به اطراف نگاه می کرد، بطوری که انگار دنبال چیز مشکوکی باشد .
حبیب که فقط تا حالا یکی دوبار ماشین دیده بود،  درحالی که پرسفید را برروی شانه اش نشانده بود از سر کنجکاوی به کنار ماشین رفت. خیلی دلش می خواست که به فرمان ماشین دست بزند وآن را بچرخاند و یا سوار آن بشود. همیشه دلش می‌خواست که یک ماشین واقعی سوار بشود.
نزدیک ماشین رسید، خواست که به فرمان دست بزند، ناگهان صدای جیغ کودکی  راشنید . پسرکی ظریف با لیاسهای شهری درصندلی کنارراننده نشسته بود و  با دیدن نزدیک شدن جبیب، صدایش درآمده بود. جبیب وحشت کرد و به کناری رفت. درهمین موقع پسرک برو بر به او نگاه کرد. چشمان زیبایی داشت و پوستی سغید که معلوم بود در شهر زندگی می کند و آفتاب کویررا ندیده است.
 درهمین حال صدای چکمه های مرد ارتشی نزدیک و نزدیک تر می شد. حبیب از ماشین دور شد و به طرف کاروان سرا حرکت کرد. ناگهان باصدای کلفتی که گفت: آهای پسر، درجا خشکش زد.
اول اعتنا نکرد ولی با تکرار شدن صدا دوباره به عقب برگشت و دید که پسرک دستش دردست همان مرد ارتشی است و چشمش به دنبال پرسفید که روی شانه حبیب بود . گفت: پدرمن این کبوتررا می‌خواهم . رنگ از روی حبیب پرید.
مردارتشی با اشاره به حبیب، گفت: بیاجلو ببینم پسر، ولی حبیب از جایش تکان نخورد. مرد دوبار ه بالحن تندتر ی گفت: مگر باتو نیستم؟ بیا جلو ببینم و خودش با قدمهای بلندش به سمت حبیب آمد و قبل از گفتن هر حرفی با دست های بزرگ و زمختش پرسفید را ازروی شانه حبیب بلند کرد و گفت: حالا میتونی بری. پسرک، اول از پرسفید ترسید و مرد اورا که محکم در دستش گرفت وبا پسر به طرف ماشین برد.
حبیب خواست، شروع به فریاد کند، ولی  پدرش جلوی دهانش را گرفت و گفت: او پسر کدخدا است ، اگر اعتراضی بکنی مارا ازاین منطقه بیرون خواهد کرد.  بغض سنگینی در گلویش گیر کرده بود با بلند شدن گرد وخاک ناشی از حرکت لاستیکهای ماشین و دور شدن آن، اشک های جبیب برروی گونه هایش لغزید و از همین جا بود که کینه ارتشی ها و شهری ها را به دل گرفت. واین کینه، مانند دمل چرکینی هرروز بزرگتر و بزرگتر می شد و  باسرباز کردن آن، باعث اتفاقات زیادی درآینده او شد.
 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *