داستان های پریا و پوریا تصمیم غلط

داستان های پریا و پوریا

تصمیم غلط

هنگام خوردن ناهار بود، که صدای تلفن خانه به گوش رسید. پدر، جواب داد و بعداز سلام و احوال‌پرسی گفت: بله چشم، بعدازظهر خدمت می رسم و خداحافظی و سپس قطع کرد . پدر، روبه مادر کرد و گفت: آقای عارفی بودند. برنج هایی که سفارش دادم را آورده و قرارشد که بعدازظهر بروم و آن هارا بگیریم. اگر وسیله دیگری هم لازم دارید بگویید،  تا بخرم. مادر گفت : لیست را برایت می نویسم . آقای عارفی که از دوستان قدیمی پدر بود، سوپرمارکت بزرگی داشت که چندتا خیایان پایین تر ازخانه آن‌ها بود و پریا و پوریا، آن‌جا را خیلی دوست داشتند ، چون پراز خوراکی‌های خوشمزه و انواع کیک و شکلات و پاستیل و بیسکویت و… بود و هردفعه که با پدر می رفتند، کلی خوراکی می خریدند. پریا ازحمام که بیرون آمد، متوجه شد که پدر و پوریا، بدون او به مغازه آقای عارفی رفته اند. با دلخوری زیاد، به مادرگفت:  من هم می‌خواستم با آن‌ها بروم. مادر گفت: که پدر جای دیگری هم کارداشته و باید زودتر می رفته به  همین دلیل نتوانستند منتظرش بماند. و مادر گفت: حالا ناراخت نباش، آن‌ها به زودی برمی‌گردند. پریا کلی ناراحت شد وغصه خورد.
ولی ناگهان فکری به خاطرش رسید. بدون آن که به مادر چیزی بگوید، لباسهایش را پوشید و با خودش گفت: من دیگر بزرگ شده ام و خودم می‌توانم به آن‌جا بروم . فقط چندتا خیابان که بروم به آن‌جا می‌رسم و یواشکی و بدون سروصدا،  طوری که مادر متوجه نشود از در خانه بیرون رفت.
خیابان اول و دوم را رد کرد. با خودش گفت: الان دیگر می‌رسم.  به خیابان سوم که رسید فکر کرد که  الان باید سوپر مارکت آقای عارفی را ببیند. اما، آن‌جا برایش آشنا نبود و قبلا هم نیامده  بود. دوباره به راهش ادامه داد. به خبابان بعدی که رسید،  احساس کرد که همه چیز ازخودش خیلی بزرگتر شده است. خانه ها ، آدم ها ، ماشین‌ها و حتی درخت‌ها خیلی بزرگ و ناشناس و عجیب و غریب شده بودند. هیچ‌کدام، را تا آن روز ندیده بود. با خودش گفت : فکر کنم گم شده ا م بهتراست به طرف خانه برگردم . به  عقب برگشت، اما هرچقدر راه رفت، بازهم  همه چیز نا آشناتر و عجیب تر به نظرش می آمد. از هرکوچه و خیابانی که فکر می کرد، کمی آشنا هست، رفت. ولی بازهم به جایی نرسید. دیگر حسابی ترسیده بود. بغض بزرگی درگلویش گیرکرده بود. به یاد حرف‌های پدر و مادر افتاد، که همیشه سفارش کرده بودند، که به تنهایی جایی نرود. و آدرس خانه را  خوب یاد بگیرد. اما او امروز بدون توجه به حرف پدرو مادر، تصمیم ناجوری گرفته و الان هم به دردسر افتاده بود. بدون هدف راه می‌رفت. هوا کم کم داشت تاریک می شد حسابی ترسیده بود. با خودش گفت: دیگر تنهایی نمی‌توانم خانه را پیداکنم ، بهتراست از یک بزرگتر کمک بگیرم . خوب که نگاه کرد در کنارش،  یک مغازه نانوایی بود. همان‌جا ایستاد، نانوا که فکر کرد پریا مشتری است، پرسید، دخترجان چند تا نان می‌خواهی؟  اینجا بود که بغض پریا ترکید و زیر گریه زد و گفت: آقا ببخشید، خانه ما گم شده  است. من هرچقدر می‌گردم نمی‌توانم آن‌جا  را پیدا کنم . آقای نانوا که خیلی مهربان بود و خوشبختانه سرش خلوت بود به بیرون مغازه آمد وگفت: آهان، خانه شما گم شده است یا شما گم شده ای؟  یعنی شما خانم کوچولو،  تک و تنها از خانه بیرون آمدی؟ خیلی کار بدی کردی. حالا گریه نکن و دست پریا را گرفت و او را به داخل سوپر مارکت کنار نانوایی برد و برایش یک آبمیوه و یک عددکیک خرید و با دستمال تمیزی اشکهایش را پاک کرد و گفت: خوب حالا بگو ببینم اسمت  خودت  و اسم پدرت چیست؟  پریا، اسم خودش و پدرش، را گفت. آقای نانوا گفت: خوب آب‌ میوه ات را بخور و بعد خوب فکرکن و آدرس خانه اتان را بگو تا تو را به خانه اتان ببرم . پریا ازبس که پیاده روی کرده بود، گرسنه و تشنه بود و کمی که آرامش گرفت، خوراکی‌ها را با اشتها ی تمام خورد. اما هرچه فکر کرد اسم کوچه و خیابانشان را به یاد نیاورد. آقای نانوا که از جواب پریا ناامید شده بود، گفت:  خوب پس دوراه بیشتر نداریم . اینجا محل عبورو مرور مردم زیادی هست.  بیا در جلوی مغازه روی این سکو بنشین و از جایت تکان نخور. شاید والدین یا همسایه هایتان ازاین‌جا رد بشوند وتو را ببینند. اگر تاشب پیدا شدند که چه بهتر و گرنه از پلیس کمک می‌گیریم. مردم، به طور عادی در حال رفت و آمد بودند و هر کسی دنبال کار خودش بود. انگار هیچ کسی از دل بی تاب  و پر غصه پریا خبر نداشت. بغض پریا دوباره ترکید و اشکش سرازیر شد. فکر می‌کرد که اگر پیدا نشود چه می شود؟ احساس کرد بیشتر ازهمیشه دلش برای خانواده و خانه اشان تنگ شده است.
ناگهان از لابلای قطره های اشکی که چشمانش را پوشانده بود و همه جا را تیره و تار می‌دید، احساس کرد که یک چهره آشنا را می بیند ، چشمهایش را مالید،  بله با ناباوری تمام،  پدر و پوریا را دید، که با سرعت به او نزدیک می شوند. آن‌چه را که می‌دید باورنمی کرد.  ازجایش پرید،  پدراو را در آغوش گرفت و خدارا شکر کرد و آقای نانوا که حواسش حسابی به پریا بود، از مغازه بیرون آمد و با پدر پوریا احوال پرسی کرد و جریان را تعریف کرد. پدر هم از او تشکر و خداحافظی کرد و با پریا و پوریا به طرف خانه راه افتادند.
حالا دیگر همه چیزها، برای پریا، بیشتر از همیشه، آشنا و دوست داشتنی بودند.
                                                                                                                                                                                                                                                                                                    پایان
 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *