داستان های پریا و پوریا راز

راز

پوریا وبابک، هم همسایه بودند و هم همکلاسی. معمولا هردو باهم به مدرسه می رفتند و باهم برمی گشتند . بابک اخلاق های خاصی داشت، دست و دل باز بود و حسابی خرج رفقایش می‌کرد وهم قلدر بود و از هیچ کس و هیچ چیزی نمی ترسید و برای همین پوریا اورا خیلی دوست داشت .وقتی با او بود احساس قدرت می کرد. پدر به پوریا تذکر داده بود که خیلی با بابک تماس نگیرد و اوقاتش را با او نگذراند، اما، پوریا اخلاق‌های اورا دوست داشت و بیشتر و قتش را با او می گذراند. درتیم فوتبال و بسکتبال هم با او هم تیمی شده بود. البته گاهی می دید که او زیرپایی می زند یا جرزنی می‌کند و یا با دروغ بازی را می برد، ولی به رویش نمی آورد و معمولا  هم همیشه برنده می شد .
آقای معلم علی را صدا زد که  به پای تخته برود و تمرین های ریاضی را حل کند. پوریا سرش پایین و درحال حل کردن اولین سوال ریاضی بود، که ناگهان متوجه شد، بابک دست در کیف علی کرد و یک دسته اسکناس را از کیف او برداشت و فوری در جیبش گذاشت. پوریا به روی خودش نیاورد ولی ازاین کار بابک خیلی متعجب و ناراحت شد.
ـآقای ناظم گفت: ببینید بچه ها، خانواده های شما مقداری پول برای عزاداری در ماه محرم  هدیه کرده بودند و ما آن‌ها را جمع کرده بودیم وبه یکی از بچه ها سپردیم ،ولی متاسفانه گم شده است کسی آن هارا ندیده است؟ بچه ها به یکدیگر نگاه کردند. بابک خیلی خونسرد بود و هیچی نگفت .پوریا که درحال انفجار بود تا خواست چیزی بگوید، آقای ناظم خداحافظی کرد و از کلاس بیرون رفت پوریا بدنش خیس عرق شده بود و زبانش بند آمده بود نمی دانست آیا ماجرا را به آقای ناظم بگوید یا نه؟ ازطرفی آبروی بابک می رفت و بابک از دست او ناراحت می شد و دوستی اشان به هم می خورد. آن زنگ از درس تاریخ هیچی  نفهمید و نمی‌دانست که این راز را به کسی بگوید یا نه ؟
زنگ که خورد بابک گفت: پوریا امروز ناهار میهمان من هستی بیا باهم به رستوران برویم. اما پوریا که حسابی کلافه و عصبانی بود گفت: مادرم منتظر است باید به خانه بروم.
 مادر که قیافه ناراحت پوریا رادید، گفت: پوریا، مثل این که اتفاقی افتاده، حالت خوب نیست؟ پوریا خواست دهان باز کند و چیزی را که دیده بود، تعریف کند اما دوباره جلوی خودش را گرفت و گفت: نه، من نباید آبروی کسی را بریزم و گفت: نه مادر، خسته هستم و کلی هم درس دارم .
شب عاشورا بود و طبق معمول، بچه ها در هیئت محله جمع شده بودند و دسته عزاداری ترتیب دادند و هر کسی خدمتی می کرد. یک نفر شربت درست می کرد. یک نفر شربت ها را پخش می کرد. یک نفر نوحه می‌خواند و بقیه هم سینه می زدند. پوریا در وسط جمعیت چشمش به بابک افتاد. بابک درحال سینه زنی و عزاداری بود. پوریا را صداکرد و گفت: بیا کنار من بایست تا با دسته  عزاداران، به خیابان برویم می‌خواهیم تا مسجد برویم و عزاداری کنیم. 
پوریا در صف و کنار بابک ایستاد و شروع به سینه زدن کرد. چشمش به پرچم سبز هیئت و تمثال حضرت امام حسین (ع) افتاد. دیگر طاقت نداشت از پدر شنیده بود، که امام حسین برای پاسداری از امربه معروف و نهی از منکر و جلوگیری از ظلم و دزدی و جنایت، قیام کرده است. او ازجان خود و خانواده اش گذشته تا انسانیت زنده بماند. دیگر صداها را نمی شنید، صحنه دزدی کردن بابک مرتب درجلوی چشمش بود. بدنش خیس عرق شده بود و حال خوبی نداشت. بالاخره تصمیم خودش را گرفت. به بابک گفت: بیا برویم من، با تو کاردارم. بابک گفت: الان که نمی شود، بگذار به مسجد برسیم بعد حرفت را بزن.
در جلوی مسجد پرچمهای سبز و مشکی و فانوس هایی با نور سبز حال و هوای غم انگیزی را ایجاد کرده بود. دسته عزاداران، پس از عزاداری درمسجد نشستند تا بانی مجلس آن شب، از آن‌ها با شربت پذیرایی کند. بچه ها حسابی خسته شده بودند. پوریا دیگر صبرش تمام شده بود و بابک راصداکرد و به گوشه ای از مسجد که خلوت تر بود رفتند. بابک گفت: چه اتفاقی افتاده؟ مثل این که حالت خوب نیست رنگ و رویت پریده است خسته شده ای؟
 پوریا گفت: نه فقط یک سوال  ازتو می‌کنم جواب مرا واضح و روشن بده. بابک گفت: خوب بپرس، پوریا پرسید: تو برای چه لباس مشکی پوشیده ای و عزاداری می کنی ؟ بابک که از سوال پوریا جاخورده بود با تعجب گفت: این چه سوالی است؟ خوب ایام عزاداری و بزرگداشت سالار شهیدان، امام حسین (ع) است و همه عزاداری می کنند، من هم مثل بقیه این کاررا انجام می‌دهم. پوریا گفت: تو اصلا میدانی امام حسین (ع) برای چه قیام کرد و شهید شد؟ بابک گفت: یک چیزهایی را می‌دانم. حالا این سوالات برای چه هست؟ مگر چه اتفاقی افتاده؟ امشب حرفهای عجیب و غریب میزنی.  پوریا دلایل قیام و انقلاب امام حسین (ع)  که از پدرش شنیده بود را برای بابک گفت. و بابک جواب داد، خوب این ها را که من هم می‌دانم منظورت چیست؟ پوریا از خونسردی بابک حسابی عصبانی شده بود و بالاخره گفت: تودلایل انقلاب امام حسین (ع) را می‌دانی و برایش عزاداری می کنی ولی پول دزدی ر ا برمی داری و با آن به رستوران میروی و خوش گذرانی می کنی. بابک انکار کرد و گفت:  تو خیلی خسته ای، حالت خوب نیست و بهتر است تورا به خانه ببرم.  این حرف‌ها کدام است دزدی کجا بود؟  پوریا همه چیزهایی را که دیده بود برایش تعریف کرد. بابک همه چیز را انکار کرد. ولی وقتی اشکهای معصومانه پوریا  که داشت در مورد مظلومیت و رسالت امام حسین (ع) و یارانش صحبت می کرد را دید، که برصورتش می‌غلطتد، ناگهان  لرزه ای براندامش افتاد و سرش رااز پوریا، برگرداند و چشمش به تمثال حضرت امام حسین(ع) افتاد و تمام کارهای بدی که انجام داده بود رابه یاد آورد، از خودش بدش آمد و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد. دراین هنگام، سربه سجده گذاشت و درحال  گریه کردن، از خداوند طلب بخشش کرد.
پوریا، فقط این صحنه را دید و اشک ریخت.
بابک آن شب، به حرف‌های پوریا خوب فکر کرد و برای همیشه دروغ و کلک و دزدی راکنار گذاشت و عزاداری‌هایش رنگ و بوی دیگری گرفت.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *