G-WBDM9N5NRK

داستانک روز عاشورا

روز عاشورا

چند روزی بود که منتظر آمدن روز موعود بود. از شب قبل، لباس های مشکی و پرچم کوچک مشکی اش را آماده کرد. موقع راه افتادن از خانه یادش افتاد که طبل کوچک و مضرابهایش را با خودش بردارد. همه چیز آماده بود برای این که عزاداری با حالی انجام دهد. عمو و دایی هم به آن ها پیوستند.

دستش دردست پدر بود و به صف زنجیرزنان پیوستند. درکنار زنجیر زنان طبل می زد. محو تماشای پرچم ها و بیرق ها ی جورو واجور و علم ها شده بود و درگوشش صداها طنین انداز شده بود. یا حسین یاحسین …

دود اسپند همه جارا گرفته بود. ازپشت دود نمی توانست چهره پدر را به خوبی  ببیند.

بعد از تمام شدن دود هرچه نگاه کرد چهره آشنایی ندید نه پدرو نه عمو و نه دایی؟

بغض سنگینی درگلویش پیداشد قدم هایش را تند تر کرد تا هرچه زودتر پدر یا آشنایی را پیدا کند اما هرچه نگاه می کرد کمتر کسی را می شناخت. صداهای عزاداری و دود اسپند و پرچمها هنوز برقرار بودند اما از چهره ای  آشنا خبری نبود.

بدون هدف به راهش ادامه داد و به دنبال پدر می گشت. حواسش نبود که اشک هایش برروی صورتش می لغزید. از بزرگترها شنیده بود که هروقت گم شدی به نزد پلیس برو تا تو را راهنمایی کند. به  چهارراهی رسید. حوصله این که از پل عابر پیاده برود را نداشت. نه، نه این که حوصله نداشت بیشتر می ترسید که تنهایی از پله ها بالا برود.  آن طرف چهارراه ماشین پلیسی را دید و سرعتش را بیشتر کرد اما ناگهان با صدای بوق ممتد اتومبیلی به خودش آمد نزدیک بود که زیر چرخ های ماشین برود. راننده که حسابی ترسیده بود سرش را ازپنجره بیرون آورد و فریاد زد پسرجان حواست کجاست نزدیک بود بیچارم کنی.

عرض خیابان را باترس بیشتری از خیابان عبور کردو به نزد ماشین پلیس رفت و از اقای پلیس راهنایی و رانندگی آدرس مسجد را پرسید اما او اظهار بی اطلاعی کرد و گفت: همینجا بایست نا والدینت تو را پیدا کنند. پسرک بیشتر درخودش فرو رفت آخر تا کی باید آن جا صبر می کرد. باهمان حال نزارش به گوشه ای از خیابان رفت و اشک هایش سرازیر شد. 

-پسرم پسرم شما پسر آقای محمدی نیستی؟

 پسرک از پشت قطرات اشک با شک و تردید از این که اسم فامیلش را شنیده بود متعجب شد.

-بله خودم هستم

-چرا گریه می کنی پدرت را گم کردی؟

بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد.

مرد مهربان او را آرام کرد و یک 

لیوان شربت نذری به او داد و دستش را با مهربانی گرفت. ناراحت نباش بیا باهم به مسجد برویم. و با هم دربین دسته های عزاداری به راه افتادند.

 چند دقیقه بعد دستانش دردست پدر بود و احساس امنیت عظیمی دروجودش احساس کرد.

اما به یاد غریبی و تنهایی کودکان لشگر امام حسین (ع) افتاد که درغروب روز عاشورا چه صحنه های تکان دهنده ای را تجربه کرده بودند. 

او این حکایت را شب قبل از برنامه کودک شنیده بود. دوباره چشمانش خیس شدند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.