G-WBDM9N5NRK

حضرت سلیمان (ع) و ملکه سبا

 

سرزمین حضرت سلیمان، سرزمینی سرسبز و زیبا بود. رودهای پرآب و آسمانی آبی داشت. تمامی مردمان این سرزمین از ثروت و قدرت شگرفی برخوردار بودند و همه درکنارهم باصلح و دوستی زندگی می‎‌کردند.

 به خواست خداوند، حضرت سلیمان نبی زبان حیوانات و گیاهان و باد را درک می‌کرد و از اسرار جهان آگاه بود.

اوتوسط این علم به خوبی مملکتش را اداره می‌کرد.

یکی از روزهای بلند سال، حضرت سلیمان که درقصر آبگینه‌اش زندگی می‌کرد، تصمیم گرفت تمامی لشگریانش را به صف کند و از اوضاع مناطق تحت فرمانرواییش جویا شود.

او تمام سپاهیان خودش را که متشکل از جن و انسان و حیوانات بودند را برای رژه آماده کرد و هر کدام از آن‌ها در جایگاه خود قرار گرفتند .

حضرت سلیمان همین‌طور که نگاهی به لشگریانش انداخت متوجه غیبت یکی از نمایندگانش به نام هد هد شد و پرسید: چرا او غایب  است؟ اگر او برای غیبتش دلیل موجهی نداشته باشد حتمن  او را مجازات سختی خواهیم کرد.

 همه یکدیگر را نگاه کردند. سکوت سنگینی همه جارا فراگرفت. راستی  هدهد کجا رفته بود؟  درهمین زمان، ناگهان پرنده زیبا ظاهر شد و گفت: من از سفری دور بازمی‌گردم. خبر مهمی را برایتان  آورده‌ام و برای حضرت سلیمان تعریف کرد و گفت: من از سرزمین سبا گزارشی دقیق و موثق آورده‌ام که شما تاکنون از آن خبر ندارید . حضرت سلیمان گفت: بگو ببینم در آنجا چه خبر بوده است؟

هدهد چنین پاسخ داد و گفت: در این سرزمین بانویی حکمرانی می‌کند که امکانات و تشکیلات و ثروت فراوانی دارد و تخت بزرگی برای خودش درست کرده و برآن تکیه زده و به مردم فرمانروایی می‌کند. اما  زنان و مردانی که تحت سلطه او هستند به جای خداوند یکتا خورشید را می پرستند و همگی فکر می‌کنند که کارشان درست است.

 وقتی سخن هدهد به این‌جا رسید، حضرت سلیمان فرمود عجب، من  به زودی سخنان تو را راستی‌آزمایی خواهم کرد تا مشخص شود که گزارش تو درست است یا خیر.

 حضرت سلیمان نامه ای به آن بانو نوشت و دستور داد تا این نامه را به دربار ملکه سبا ببرند و سپس جواب را برای او بیاورند.

فرستادگان سلیمان پس از مدتی به دربار بلقیس رسیدند بلقیس از آنان پذیرایی کرد  و

 نامه را دریافت کرد و با  خواندن آن با تعجب فراوان به درباریان خودش گفت: نامه‌ای کریم  از سوی فردی به نام سلیمان به دست من رسیده است  وعجیب آن که  ابتدای آن با جمله بسم الله الرحمن الرحیم آغاز شده و در آن آمده است که برمن بزرگی نکنید و مرا اطاعت کنید.

بزرگان باهم به گفتگو پرداختند و از دیدن این جمله و متن نامه حیرت کردند. بلقیس از درباریان خودش درباره نحوه تعامل با حضرت سلیمان علیه السلام مشورت گرفت و در نهایت  تصمیم بر آن شد که با هم وارد جنگ نشوند زیرا بیم داشتند که توسط لشگریان سلیمان از سرزمینشان بیرون شوند و حضرت سلیمان بر آنها غلبه پیدا کند.

بالاخره پس از گفتگوهای زیاد، ملکه سبا تصمیم گرفت هدایای بسیاری توسط فرستادگان خودش به دربار حضرت سلیمان بفرستد تا نظر ایشان جلب شود و فضا را لطیف و دوستانه کند.

وقتی که فرستادگان بلقیس به دربار سلیمان وارد شدند از شکوه و عظمت آن‌جا متحیر ماندند و منتظر بازخورد سلیمان شدند.

 حضرت سلیمان  پس از خوش آمد گویی به آنان  هدایا را رد کرد و فرستادگان را به سرزمین خودشان بازگرداند و گفت: ما به زودی با سپاهی عظیم بر کشور شما وارد خواهیم شد.

اما پس از رفتن آن ها حضرت سلیمان برنامه دیگری ترتیب داد و گفت: نیازی به لشگر کشی نیست من فکر دیگری دارم. از وزیرانش پرسید اکنون چه کسی از شما می تواند بلقیس و تاج و تختش را برای ما بیاورد؟ من می‌خواهم قدرت وتوان خداوند را  طور دیگری  به او نشان بدهم.

 این کار دشوار است اما در شرایط کنونی ما به این کار نیاز داریم. یکی از سپاهیان حضرت سلیمان که از طایفه جن بود گفت: من به فاصله زمانی نشستن و برخاستن شما از جای خودتان می توانم این کار را انجام می‌دهم.

 شخص دیگری که در روایات او را آصف بن برخیا گفته اند گفت: من می‌توانم تخت بلقیس را در یک چشم بر هم زدن حاضر کنم و همچنین کرد.

 سلیمان دستور داد تا تخت بلقیس را اندکی تغییر دهند تا وقتی وارد می‌شود مورد آزمایش قرار بگیرد و متوجه قدرت حضرت سلیمان بشود .این حادثه را خداوند در آیه ۴۲ سوره مبارکه نور بیان  فرموده است.

وقتی که ملکه سبا و تاج و تختش به کاخ سلیمان آورده شدند، ملکه سبا نگاهی به تختش کرد و پرسید: این همان تخت من است؟  

پس چرا تغییر کرده است؟ و با تعجب به اطرافش نگاهی انداخت و گفت: اینجا چه جای بزرگ و زیبایی است. او با دیدن ان همه زیبایی متوجه شد که این همه نعمت نمی تواند کار انسان به تنهایی باشد ومقهور قدرت فراوان خداوند یکتا و پیامبرش شد.

 حضرت سلیمان قصر بلورینی ‌داشت که زیر کف آن آب در جریان بود. هنگامی‌که بلقیس پایش را برکف سالن گذاشت گمان کرد که برروی آب قرار گرفته است. ساق‌های  پای خودش را برهنه کرد و لباس خود را بالا زد اما حضرت سلیمان علیه السلام: اوگفت این آب نیست بلکه بلور است آسوده باش. بلقیس که از دیدن آن همه زیبایی و مکنت و ظرافت در حیرت و تعجب بود، پی به ایمان سلیمان آورد و خداپرستی را قبول کرد و به جرگه انسان‌ها ی یکتاپرست پیوست.

درسال‌های بعد مراودات اقتصادی فرهنگی زیادی مابین این دو قوم به وقوع پیوست.

داستان زیبا و آموزنده سلیمان نبی و بلقیس  در قران  در سوره مبارکه «نمل» و آیات 20 تا 44  شرح داده شده است.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *