G-WBDM9N5NRK

خمپاره های دوست داشتنی

دلنوشته امروز من: 

نور خورشید، از گوشه پرده طلایی پنجره اتاق چشمانم را قلقلک داد و بیدارم کرد.

خدایا شکرت یک روز دیگر شروع شد. پس از این که چشمهایم را باز کردم خاطرات شب گذشته مانند فیلم سینمایی از جلو چشمانم گذشتند. دورهمی بچه ها و گفت و شنودها و خنده ها و …محفلی گرم و شیرین خانوادگی.

به سختی و با احساس  دردهایی در تمام اجزای بدنم تختخواب را مرتب و ترک کردم. از اتاق که بیرون آمدم تازه متوجه خمپاره هایی شدم که براثر بازیگوشی نوه ها برجای جای خانه اصابت کرده بود.

تازه فهمیدم که دوسه ساعتی را باید برای جمع کردن ترکش خمپاره ها وقت بگذارم.

اول از اتاق میهمان شروع کردم. همه اسباب بازی ها در گوشه و کنار اتاق پراکنده بود. خونه سازی های رنگارنگ، ماشین ها، عروسک ها و خرس پشمالو، وسایل آشپزی کودکانه و…همه را بر سرجای خود گذاشتم. ملافه ها و رختخواب های کودکانه را تا کردم و برسرجای خودش گذاشتم. رایحه ای که از آن بلند شد، حس به آغوش کشیدن نوه را درمن بیدار کرد. ملافه ها بوی تن او را می دادند. اتاق مرتب شد.

 به آشپزخانه رفتم.  نوه کوچولو و عزیز من علاقه بسیار زیادی به وسایل آشپزی دارد. قابلمه و ظروف و شستن لیوان ها و پختن غذا و هم زدن و  جارو کردن با جاروی دسته بلندو…همین امر موجب شد که شب گذشته برای درست کردن خمیر پیتزا  به کمک خاله نانا بیاید و این مسئله باعث شد که کل آشپزخانه پر از ترکش خمپاره شود. البته ظروف مخصوص غذاخوری و میوه خوری و تنقلات او هم درگوشه و کنار آشپزخانه برجای مانده است. (البته پیتزا غذای مورد علاقه نوه ارشدم ایلیا نیز هست). 

خوردن این پیتزا با در کنار خانواده حال و هوای خاصی داشت. 

بعد از آشپزخانه به سراغ اتاق مطالعه آم رفتم. وسایل نقاشی، مداد رنگی ها و دفترش که پر از خط خطی های زیبای او بود گوشه اتاق بود. صندلی چرخان مطالعه من که تاب گردون نوه شده است در وسط اتاق ایستاده بود. صدای خنده های بلند نوه زمانی که روی این صندلی تاپ می خورد  به گوشم رسید، لبخند ی برلبانم نشست.

حالا نوبت کتابخانه ام بود. یکی از طبقه های آن مخصوص کتاب های کودکانه هست که تمامی بچه های فامیل و میهمانان به آن سر می زنند . نوه کوچولو هم پس از بیرون ریختن این طبقه کتابی را انتخاب می کند تا یک نفر برایش بخواند. کتاب ها به همان شکل برروی زمین  باقی می مانند و او به سراغ بازی دیگری می رود. همه کتاب ها را برسرجای خود گذاشتم.

 نوبت به نظافت سرویس ها است. آه این جا هم خمپاره خورده، سطل پر از پوشک در انتظار تخلیه به محل اصلی زباله  است. این کار انجام و سرویسهای نیز شستشو شد.

دسته های ps4 نوه ارشدم ایلیا جان بر روی زمین ولو مانده بود. صدای کوری خواندن بچه ها در هنگام بازی هنوز درگوشم هست. 

حالا دیگر نوبت پاک کردن اثر انگشتان کوچک لنا خانم  از روی شیشه میزها و میز تلویزیون و کنار کلیدهای برق  است. با هر دستمالی که می کشم کلی قربون صدقه بچه ها و نوه هایم می روم.

خدایا شکرت.                    31 فروردین 1403

 

 

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *